نگفته بودی،به پیشگاه من تو بتاز؟!
هجوم حزن این چنین خاطرم مکدر کرد
که تا ابد به درت ناله می کنم به نیاز
تو ای درنگ کرده به این شعر برای نظر!
شتاب کن برای خودت،نیست فرصت ناز
"تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل"
مگر که عشق می شود بدون سوز و گداز...
عازم حج.حلال کنید!یا حق.
این داستان برگرفته از حقایق کریه و تلخی است که به کرات دیده شده ومتاسفانه می شود...
خواندن این داستان برای افراد زیر ۱۸سال توصیه نمی شود!!!
رها.ش:دیشب زدم!این بد مصب و می گم...(محکم به دستش ضربه میزند)
ا.م:(به دست زخم و زیلی اش نگاه می کنم و از شدت ضربات مور مورم می شود)
رها.ش:هفتمین باره،خط نمید ه پدر سگ...اوه زنگ خورد،خوندی؟
ا.م:بله؟...چشم!!!
رابعه.ف:یعنی آخرشه ها،ترکونده ببینیش کفت می بره...هان؟نه الآن این زنیکه میاد باز می گه برگه بذارید ...من هیچی حالیم نشد(به عقب برمی گردد)تو خوندی؟
ا.م:آره.
رابعه.ف:فنچ!
ا.م:متشکرم!!!
پرستو.م:(قهقه)وااااااااای یعنی در این حد؟
رابعه.ف:(با چهره ای مسخره)کامل تعطیله...ولش کن....حالا میای یا نه؟
(معلم وارد شد با برگه هایی در دست راست،به نظر میرسد برگه های امتحان است!)
سحر.ع:سسسسسسسسسسلام(کشیده می گوید)
رابعه .ف:خاک بر سرت.میفهمن.قیافه ات عملی شده.
سحر.ع:(با خنده)خیلی تابلو ام؟
پرستو.م:(نگاه میکند ـعاقل اندر سفیه)
رابعه .ف:تابلو؟الاغ نعره می کشه نعشه ای.چی کار کردی باز؟نمی شه وقتی داری میای مدرسه نخوری؟!
سحر.ع:به جون تو را ه نداشت،داشتم می مردم...معده ام که می دونی وضعش خرابه مامانم انقدر(کمتر از یک بند انگشتش را به سمت رابعه .ف نشانه می گیر د)تریاک داد رفتم بالا کار ساز نشد منم خوردم مجبور شدم...تا صبح نخوابیدم معلوم نیست؟
پرستو.م:الآن به قیافه ات میاد جنازه باشی...(بلند می خندد)
رابعه.ف:(بلند می خندد)
سوگل.ج:عکس هاش هست.آخر قیافه.اصلا خدا...
نیلوفر.ر:(با اشتیاق گوش میدهد)
ا.م:(ااا،خدا؟!)
نیلوفر.ر:بیار ببینم.تو چی پوشیده بودی؟
سوگل.ج:مایو!!!ساحل بودیم...
ا.م:(من یه بار رفتم مکه)!
نیلوفر.ر:بقیه اش و بگو.
ا.م:(کتاب روی میز باز است اما دست زیر چانه گذاشته و به حرف های آنها گوش میدهم)
پرستو.م:رابعه مرجان زایید!!!
رابعه.ف:(بهت زده)چی؟مگه حامله بود؟
پرستو.م:به،بابا تو که می دونستی
رابعه.ف:کثافت ... ... !!!
سحر.ع:ای ول...(چشمانی نیمه باز و خنده ای ناهنجار)
ا.م:(طفلک بچه)
سحر.ع:(سراسیمه و با چشمانی کاملا باز و عادی با روزنامه ای وارد کلاس می شود)بچه ها،دوستم...(بچه ها دورش جمع شدند)دوستم رها...خودکشی کرد ...دیوونه ی احمق خودش و از طبقه ی پنجم يه ساختمون نيمه كاره انداخت پايين...يارو سرايداره باور كرده رها مي خواد بره از مهندسي ساختمون عكس بگيره...مرد!
ا.م:(هشتمين بار٭خط داد پدر سگ!!)
سحر.ع:(بي قيد روزنامه را پرت ميكند روي نيمكت)منم ميخوام برم.تنها.سال ديگه.مي رم آمريكا.
پرستو.م:چرا؟.....خوش به حالت.
رابعه.ف:يه چيزي!تو خدا رو قبول داري؟
سحر.ع:نه.به نظر من وجود نداره.
ا.م:(الآن قرن چندم هستيم؟!)
رابعه.ف:(با ولع آماده ي يك بحث است)يعني تو فكر مي كني خدايي نيست؟ببينم يعني تو هر موقع بخواي و اراده كني مي ميري و زنده مي شي؟به هيچ كس و هيچ چيزم احتياج نداري؟
سحر.ع:خفه شو رابعه...
ا.م:(منطقي بود!)
سوگل.ج:موبايلت!
شيما.س:الو.سلام.شما؟تويي كامران.ببين من الان سر كلاسم بهت ميزنگم!
نيلوفر.ر:سوگل اين من و تو رو گذاشته تو جيبش.چندمي بود شيما؟
شيما.س:به جون فرهاد به مرگ رضا كه اگه دروغ بگم ماني له شه ديگه آخريش بود!
ا.م:(ماني له ميشه....رضا مي ميره...فرهاد نفله مي شه...شيما آدم نمي شه!)بچه ها يواش تر...دارم گوش مي دم.
سوگل.ج:بچه ها دكتر عصباني شد(پوزخند مي زنند)
ا.م:(آهسته به در تقه مي زنم)خانم ببخشيد يه سوالي داشتم.مي خواستم بدونم كلاس هاي فوق العاده...
ناظم(۱):بيرن وايسا تا صدات كنم.
ا.م:چشم.(ديوار دفتر شيشه اي است.مردي به همراه يكي از دانش آموزان كه به دليل مسائل اخلاقي به دفتر خوانده شده روي صندلي نشسته اند.حركات صورت و دهان ناظم حاكي از خشم خانمان سوزي داشت اما به محض بيرون آمدن دست چك پدر نمي دانم چرا ناظم شبيه موش شد....موش!)
ناظم(۱):خوش آمدين...برو سر كلاس ولي ديگه تكرار نشه....چي كار داشتي؟
ا.م:هيچي!
ا.م:(تحمل ميكنم ...آره من تحمل مي كنم ولي سر كلاس نميرم.دستشويي خيلي بهتر از كلاس است)
ناظم(۲):يكي از بچه ها گم شده.شما داشتين ورزش مي كردين نديدين كسي بره؟
معلم ورزش:نه.
ناظم(۲):باشه.من برم بگردم...ا.م اونجايي؟
ا.م:بله خانم!
ناظم(۲):بيا برو سر كلاس بچه....جون به لب شدم. چون مي دونم اهلش نيستي كاري به كارت ندارم ها و گرنه بايد مامان و بابات مي اومدن.بدو سر كلاس!
ا.م:(هاج و واج نگاهش مي كنم)چشم.ممنون(اهل چي نيستم؟!بابام بياد كه توي اون آكواريوم به خاطر كدوم جرم دخترش چك بكشه؟!)
مادر:همينجا بايد كارنامه رو بگيريم؟
ا.م:نه.اتاق كناري.
ناظم(۱):سلام.خانم ا.م....ايناهاش.انظباط ۱۹.افت تحصيلي!
مادر:چرا؟انظباط چرا؟مگه چي كار كرده؟
ناظم(۱):انظباط اش كه با ارفاق شده ۱۹.ببخسيد صدام مي كنن.
ا.م:الآن ميام...سلام.انظباط چند داده بهت؟
سوگل.ج:۲۰
ا.م:به تو چي؟
نيلوفر.ر:۲۰
ا.م:به تو؟
شيما.س:بييييييست(كشيده گفت و با خنده)
ا.م:رابعه به تو چند داده؟پرستو؟
رابعه.ف:۲۰
پرستو.م:۲۰
سوگل.ج:به تو مگه چند داده؟
ا.م:به...من...۱۹...داده...
رابعه.ف:حاضرم قسم بخورم از تو اس تر پيدا نمي شه.
شيما.س:آخي.ج.جه دكتر ما ۱۹ شده اون وقت سحر شده ۲۰(خنده ي وحشتناكي كردند گويي رغبت حيا.پاكي.نجابت.چشم پوشي و ...نخاله شد و فرو ريخت)
مادر:بريم خونه!
ا.م:(حتما!!!!)
پرستار:حساب اشك ريختن هاش از دستم در رفته غلط نكنم بايد اوج بحرانش باشه...بازم با دكترش صحبت كنيد.بفرماييد!
ا.م:روزنامه رو آورد...ماني له بشه...بد مصب و مي گم...خانم اجازه؟ما نبوديم...زاييد...نه.قبول ندارم.خفه شو رابعه...كثافت ـــــ ــــــ ....كلاس هاي فوق العاده...خط داد پدر سگ...آخرشه.خداي قيافه مياي ببينيش؟...انظباط ۱۹.افت تحصيلي...دست چك بابا....طبقه ي پنجم...دكتر عصباني شد...تحمل مي كنم تحمل مي كنم...نمي شه وقتي مياي مدرسه نخوري؟...يه بار رفتم مكه...خوندي؟....دستشويي...بهت مي زنگم...موش كثيف...
گر بنالد سینه غوغا می کند
در کلاس درس عشق و عاشقی
عشق را عباس معنا می کند...
التماس دعا!
ما نقطه ایم.
زیر فشار سوزنش
ما را ز لذت مرکز سیر می کند
پرگار ایزد منان برای نقطه ها
هر بار
شیوه ای جدید،تدبیر می کند
ما نقطه ایم
در مرکز این محور فراخ
ما را برای بازی خویش
زمین گیر می کند.
حتی اگر بمیری و بیمار هم شوی
پرگار می رقصد و نگاه هم نمی کند
گاهی فقط!
برای دایره های فراخ خویش آرام گریه می کند و...گریه می کند...
پشت میز نشستند.قاضی اعلام رسمیت جلسه کرد.وکیل یا نگاهی که انسانی به حیوانی پرتاب میکند موکلش را برانداز کرد.جرعه ای آب قورت داد و خودکار لای انگشت سبابه ی دست راستش گذاشت.پرونده ی پر از ضمیمه ی موکل،بی قید روی میز رها شده بود.با دست چپ ضرب گرفته بود هماهنگ با عقربه های ثانیه شمار!
ـ تیک،تیک،تیک،تیک،تی...
بعد از شرح پرونده توسط منشی دادگاه سکوت برقرار می شود.
ـ زنم پیر شده...
قاضی:وکیل متهم قیام کنند...امکان شنیدن شرح ما وقع برای چندمین بار در صحن علنی دادگاه از زبان خود متهم وجود دارد؟
وکیل:خیر جناب قاضی!
قاضی:پس لطف کنید اظهارات بدست آمده و نتایج را قرائت کنید.
وکیل:باکسب اجازه از محضر دادگاه،اظهارات موکل بنده که در تاریخ۶/۵/۸۵توسط خود بنده با توجه به بازجویی های مکتوب ادارهی آگاهی تنظیم شده،بدین شرح است:
متهم دارای یک همسر و یک فرزند بوده که توسط مامورین اداره ی پلیس در مورخ ۲۸/۴/۸۵به جرم قتل پسر ۹ ساله ی خود که به طرز وحشت باری به قتل رسانده شده بود،دستگیر و زندانی شد.متهم پس از هشت روز خودداری از سخن گفتن در آخر اقدام به اعترافات نه چندان قابل اعتباری کرد،این در حالی است که همسر وی نزدیک به ۵سال شوهر و فرزندش را ترک کرده و امروز به عنوان شاکی پرونده ی پسر ۹ ساله اش در دادگاه حاضر شده بی آنکه در این مدت حتی تماس تلفنی با فرزندش داشته باشد و ...
قاضی:لطفا از اصل پرونده دور نشوید،ادامه بدهید.
وکیل:چشم.در ظهر روز ۲۷/۴/۸۵سامان شیرزاد فرزند مصطفی شیرزاد طبق عادت مالوف راس ساعت ۱۲ به خانه بر میگردد تا ناهار خود و پدرش را آماده کند،بی خبر از اینکه پدرش روز شومی را برای او ترتیب داده.متهم پس از بهانه جویی ها که منجر به ضرب و شتم می شود (ه زعم همسایگان آثار درگیری این پدر پسر در اکثر اوقات شبانه روز شنیده می شد)این بار از شدت خشم غیر قابل کنترل دست پسرش را به میله ی بارفیکس(با طناب)میبندد و کتری آب جوش را که به گفتهی خود متهم ظاهرا اولین شی در دسرس بوده بر پیکر سامان فرود می آورد وقتی مقتول ناراحتی و درد خود را به صورت جیغ و داد ابراز می کندمصطفی شیرزاد با چاقوی خانگی بدن پسرش را سلاخی کرده و او را به قتل می رساند.متهم پس از ارجاع به پزشکی قانونی برای انجام آزمایشات اعتیاد یا مصرف مواد الکلی و روان گردان عاری بودناش از هر گونه مواد مذکور ثابت شد.متخصصین عدم سلامت روانی وی را تایید کردند.
قاضی:متشکرم.۱۵ دقیقه تنفس!
ـفقط ۱۵ دقیقه؟.......می میریم......اه.....مورچه ی موذی.
رسمیت دادگاه برای بار دوم اعلام شد.
قاضی:حکم را قرائت کنید.
منشی: بسم الله الرحمن الحیم
بنا به شواهد و اظهارات مذکور و نظر به شکایات این پرونده از جانب دادستانی محترم و مادر مقتول،سامان شیرزاد.قاضی محترم پس از معلق ماندن این پرونده طی یک سال بر اساس ماده ی ۳۰۶،تبصره ی ۵ و ماده ی ۳۰۸ قانون مجازات اسلامی رای خود را صادر کردند.همچنین لازم به ذکر است قاتل،مصطفی شیرزاد هیچ گونه *عاقله ای نداشته و عدم تعادل روانی وی از جانب دادگاه نیز به رسمیت شناخته شده.بنا بر این پرونده "کان لم یکن"تلقی خواهد شد.
ختم جلسه!
ـ این وکیل احمق لهش کرد...تقصیر من نبود به خدا...مورچه ی بی چاره...
*عاقله:بستگان ذکور نسبی پدر و مادری یا پدری به ترتیب طبقات ارث بطوری که همه ی کسانی که حین الفوت می توانند ارث ببرند بصورت مساوی عهده دار پرداخت دیه خواهند بود.
ملوک خانم،اگه شما خیال بی دندون شدن داری ـمثل پیر زنای هاف هافو ـمن هنوز با این مروارید ها کار دارم...در ضمن حکیم نه،dentiste !!
پیر مرد یه دنده.هاف هافو خودتی وشجره نامه ی بی سر و ته ات!نه که همش پونزه سالته؟!
ملی جون یه بار دیگه به من بگی "پیرمرد"ها بد جوری هنگ می کنم.
چنگ می ندازی؟دستت درد نکنه ....بعد 50 سال زندگی کارت به جایی رسیده که می خوای با من کشتی بگیری؟!
ملوک خانم زیر لب:از زن چل ساله بدتره خوبه هف قرآن به میون اقل کن نود سالش هست و این همه فیس و افاده ی جوونی در می کنه!!!
ملوک خانم بلند:مرد شور خودتو با اون مجله هات ببرن.
حاجی بابا:please be quiet.انقدرم اشعه ی منفی نده!ما حالا حالا ها قصد موندن داریم...
پریزش و ملتفت شدم ...حتما بقیه اشم فحش بود!بی چشم و رو
ملوک این درز شلوار منو که هنوز ندوختی؟!
من واسه کسی تب می کنم که برام بمیره...چشمت کور...وقتی لم دادی این زنیکه های لخت و پتی و بدقواره رو تماشا می کنی که هی میان و می رن معلوم هم نیست دنبال چی ان قربتیا...یه سوزن نخ بگیر دستت خشتکت و کوک بزن!!
ملوک.قربونت برم آخه من که بلد نیستم قول میدم short time تموم شه.
وای خدا مرگم بده...استغفرالله...حاجی دهنتو آب بکش پات لب گوره اینهمه وقاحت از کجا کش رفتی؟!
حاجی بابا با افتخار دستان ملوک خانم را بوسید!
------------------------------------------------------------------------------------------
حاجی؟...حاجی؟....پاشو این قرتی ها اومدن...دوست داشتی ببنی ها؟...حاجی دنتیستم گفت دندونات سالمه.گفت خیلی خوب موندی!الهی ملوک بمیره که تو بی روانداز رو زمین خوابیدی...غلط کردم خودم شلوارت و میدوزم....حاجی پاشو ...جون ملوک....
حاجی بابا هرگز ملوک خانم را پاسخ نگفت!
مامانی:برو تو اتاقت!
مهرانه:مامانی تو و بابا رو کشیدم.
مامانی:مشکل من این نیست...
بابا:ولی مشکل من همینه.
مهرانه:اه...یکی به من گوش بده...
مامانی:اصلا اون هیچی،من و مهرانه که برات مهم بودیم،نبودیم؟
مهرانه:این تویی مامان.
بابا:مهم هستین اما چه ربطی داره؟!!...
مهرانه:بابااینم تویی داری به مامانی گل میدی.
مامانی:بهانه گیری هات و باور کنم یا مهم بودنم و ...این بچه محض رضای خدا یه بار صدای مهربون از تو شنیده؟
مهرانه:مامان...نگا کن دیگه...
بابا:(سیگار روشن می کند و به موهایش چنگ می زند)
مهرانه:باباااااااااا....جون مامانی نگا کن...یه لحظه!
بابا:خفه شو بچه!
مامانی:مهرانه جان دخترکم برو تو اتاقت بعد میام نقاشی ت و می بینم.
مهرانه:(بغض کرده)
مامانی:پدر،نه؟اسم خودت و گذاشتی پدر ؟بلد نیستی با بچه ات چطوری حرف بزنی؟خیلی عوض شدی.
بابا:من عو....(مامانی حرفش را قطع کرد)
مامانی:آهان،پس منم که تازگی روزی یه بسته سیگار دود می کنم،منم که پیرنم بو تریاک میده،منم که شبا دیر میام خونه،منم که بد دهن شدم....تو عوض نشدی من عوض شدم!!!
بابا:همینه که هست!
مامانی:این نمی مونه...
مهرانه در اتاق نیمه بازش را که به وسعت حفره ی سیاه چشمش باز مانده بود بست.دقایقی صدای مامان و بابا بم و خشمگین بود تا اینکه در خانه محکم کوبیده شد...
مامانی:نقاشی ات چی بود عزیزم؟بده مامانی ببینه...
مهرانه صفحه ی سیاه و خط خطی را که یک مرد و زن روی آن ایستاده بودند جلوی مامانی گذاشت.
مامانی:این قرمزی زیر پای من چیه؟
مهرانه:قلب باباست،آخه تو دیگه دوسش نداری...
مامانی:(خیره به نقاشی)،.....قابش کن!
مهرانه:واسه چی؟
مامانی که کاسه ی چشم هایش لبریز شده هق هق کنان بیرون می رود...
عجب قاب راستگویی!!!
عاشق هوای ابری ام...شما چی؟(مبهوت نگاهش می کند!)...ببخشید،...سلام من سمیرام.مزاحم مطالعتون نباشم؟!(لبخند می زند و کتاب را می بندد)...ممنون!
شنبه:
ا...شما...بازم روی همین نیمکت،جالبه منم خیلی این نیمکت و دوست دارم(تازه متوجه حضور آشنایش شده،سر را بالا می گیرد)میشه بشینم؟!(لبخند می زند)ممنون!شما خیلی آرومی...اصلا حرف نمی زنی واسه ی همین همنشین خوبی هستی...خوشحال شدم دوباره دیدمت(فقط لبخند می زند!)
یکشنبه:
پارک خوبیه.به ما نزدیکه.دوستای خوبی هم داره...(کتاب می خواند)من خیلی حرف دارم اما نمی دونم به کی و کجا بگم؟!!...گوشت با منه؟(کتاب می خواند)...پاشم برم مثل اینکه حوصله ام رو نداری!!...(کتاب می خواند)
دوشنبه:
سلام.این بار من زودتر اومدم،حالا تو باید اجازه بگیری که می تونی کنارم بشینی یا نه؟!...(مهربان لبخند می زند)تو به جز خنده کار دیگه ای نمی کنی نه؟بشین هرچند ازت دلخورم...(او می نشیند و دستان سمیرا را که به حالت قهر پشت به او نشسته می فشارد)...
سه شنبه:
(او نیامد!)...سمیرا هم دو لیوان چایی که از دکه خریده بود دست نخورده روی نیمکت گذاشت و رفت!
چهارشنبه:
وای دختر عجب طوفانی!!...مردم و نگا عین مور و ملخ تو هم می لولن(نگاهش به انتهای جایی که سمیرا با دستانش نشان می دهد خیره شده)...ولی من عاشق این هوام(لبخند می زند و سرش را گرم کتاب می کند،اما سمیرا مهلت نمی دهد و با دست صورت او را به سمت خود بر می گرداند)...می خوام باهات حرف بزنم!نمی دونم چرا ولی بهت اعتماد کردم...من خیلی تنهام خیلی ــ تک فرزندم ــنه دوستی دارم نه مادر و پدری که وجودشون بهم ثابت کنه که هستن.همش سر کار و توی ماموریت...همه ی حرف...هام...بغض ..شده...(اشک های سمیرا را پاک می کند و شر او را به سینه اش می چسباند)...تو تنها دوست منی!!!(لبخند می زند و از روی رو سری موهای سیاه او را نوازش می کند).
پنج شنبه:
تو خیلی عاقلی یعنی این طور به نظر می رسه،آخه همش سرت تو کتابه...یه چیزه مسخره تو هنوز به من نگفتی اسمت چیه؟از خودت بگو...با توام...(کتابش را بست و سرش با شرم به زیر افتاد).
جمعه:
سمیرا از دور فهمید که هنوز نیامده ولی جلو رفت و کتاب همیشگی او را دید،پس خیال کرد او همین نزدیکی هاست و بر می گردد...نشسته بود که توجه اش به جلد مشکی رنگ کتاب جلب شد...روی آن نوشته بود:اول شخص،اثر بانوی نا شنوا ناهید جاوید!...کتاب را ورق زد ،کاغذی از لای آن روی پایش نشست،آن را برداشت:
سلام،دوست خوبم
مرخصی من تمام شده باید برمی گشتم آسایشگاه.من هرگز ندانستم نام تو چیست و چه می گویی...همان گونه که هرگز جرات نکردم به تو بفهمانم نمی شنوم.اولین چاپ کتابم را به تو که زلال اشک ریختی بی آنکه بدانی تنهایی،تقدیم می کنم.
مرا ببخش...ناهید!
تهران ــ آذر ماه ۸۲
لعنت به این هوا...
مرا از عشق خود خاموش
اگر مردی مرا
بگذار و بگریز و فراموش
منم مردم،نه از مردی
که از نامردیم مردم
به نا مردی قسم نامرد نامردم!
کنون با صدایی بم
سبیلی پر
جسه ای همچون تهمتن
نگاهی از بلندای قدت
می خروشی:"که من مردم!"
ولی مردانگی هر روز از تو می شود کوتاه
شنفتست کسی اینجا صدایم ،آه
و ای گنجشک تنهایی
تو هم از عشق بیزاری؟
خیالی نیست....می گیریم مردان را به بیگاری!!
و تو خوش باش
که یک از هزاران تار مویت
بهای صد هزاران مرد اوفتاده مست از بویت...
تو آیا باز هم مردی؟؟؟