|
پس ادامه دادن.توي راه بارها زمين خوردن بارها خنديدن ،از هم دور شدن،طوفان اومد،خيس شدن،خسته شدن حتي بعضي از قلوه سنگارو پيچوندن يا از روشون پريدن.غم در كنار شادي پس يعني "زندگي"كردن.يه روزكه خيلي از شروعشون گذشته بود و تقريبا وسطاي راه بودن يهو xجيغ كشيد:گنج...گنج...هردو ايستادن به اون دور دورا خيره شدن.بله،شمايل مبهمي از گنج پيدا بود.هيچ كدوم باور نمي كردن راه و درست اومده باشن يعني اونا از بين هزاران جاده درست...باور نكردني بود.ولي هيچ وقت داستان هاي باور كردنيه دنيا بدون غول سياه باور كردني نبوده.اونا گنج و ديدن،تقريبا ديدن،ولي در چند قدمي شون يه چاه عميق صعب العبور بود.يه چاه شايد خيلي گود كه همه ي عرض جاده قطر اون بود.مي خوام حقيقت داستان و براتون بگم.وقتي xوy چاه و از دور تماشا كردن و گنج و از دور تر"مستاصل"تنها كلمه اي بود كه به قيافشون ميومد.حالا ما دوتا آدم داريم،دوتا فكر ولي فقط يه دختر داريم و يه پسر!x از اول راه خودش و آماده كرده بود .براي خودش كابوس تراشي مي كرد.از روزي كه به چاه نزديك شدن و مي خوان از روش بپرن اماy نمي تونه از قدرت روبات هاي زانوش براي پريدن درست استفاده كنه و پاهاش به اندازه ي كافي حالت فنري ندارن و...yروي هوا و زمين ،در حالي كه زير پاش يه چاه عميق و تاريكه روبه روش راه نرفته و شايد گنج و پشت سرشx كه با چشماي نگرانش حالت معلق و action y و نگاه مي كنه.تا اينجاش و تصور كرده بود يعني روزها و ماه ها y خيالي اش و توي هوا با positionپريدن نگه داشته بود تا يه روز جسارت به خرج داد و چند جور كابوس طراحي كرد : 1- yافتاد.رفت توي حلق تاريكه چاه بدجنسxسعي كرد دست y و بگيره اما فقط موفق شد به آستين اون چنگ بزنه و وقتي نعره ي دلخراش y تموم شد مشتش و باز كنه و دكمه ي صدفي آستين پيرهن اون و ببينه. 2- y جوري پريده بود كه تقريبا به اون طرف چاه و رد شدن ازش نزديك شده بود يعني از پشت سر (جايي كهx وايساده بود) فكر مي كردي پاش رسيده و رد شده ولي فقط 3ژول انرژي كم آورد يعني 3 قدم.اين شد كه yتعادلش توي هوا به هم خورد و فك و بيني اش با لبه ي انتهايه چاه برخورد كرد و اين بار y حتي نعره هم نكشيد اين بار x حتي دكمه ي صدفي اي هم ندزديد...ولي اون طرف چاه يه چيزي برق ميزد،به نظر شبيه...دندون پيشين يه "انسان"بود...xبدون اينكه معطل كنه عقب رفت،خيز برداشت و پريد.x اين كابوس هنوز توي هوا معلقه با همون position جهش،چونx واقعي جرات نكرده بقيه اش و تصور كنه. 3- y همون طور كه در هوا معلقه فهميده كه رسدن به اون ور چاه محاله پس بر مي گرده پشت سرش و نگاه مي كنه،به چشماي xبراي كمتر از ثانيه اي خيره ميشه ،لبخند مي زنه.مجموع اين ها خيلي سريع اتفاق مي افته و در حالي كهy به صورت slowmotion تا گردن به داخل چاه سقوط كرده،xخودش و ميندازه داخل حلق تاريكه چاه بدجنس.و اونا باهم سقط مي كنن.ما دوتا آدم داريم،دوتا فكر ولي فقط يه دختر داريم كه فكراي انتحاري به سرش مي زنه................خب جو گير نشيد اين ها فقط خيال پردازي هاي x بود،كابوس تراشي هايي كه باعث شد از ديدن چاه واقعي كمتر وحشت كنه چون آماده بود.اما مي رسيم به رويا پردازي هاي y : 1- yدستx و مي گيره باهم يه دور خيز قورباغه اي مي كنن و يه جهش كانگورويي انجام ميدن و توي هوا براي نمايشي تر شدن كار يه چرخش هماهنگ هم ميرن و درسته!اين غبار و گردو خاكي كه به هوا بلند شده ناشي از برخورد پاي xوy با زمينه.چاه آچمز شد!!! 2- y مثل پسري كه مرد شده بهx ميگه: شوما وايسا عقب خانوم! آستيناشو ور مي زنه بند كفششو محكم مي كنه به ابروهاش انحنا ميده تا جديت چهره اش قند و توي دل x آب كنه و با سرعت هر چه تمام تر ميدووه و .... او حالا با يك ژست قهرمانانه اونور چاه ايستاده و xاينطرف هورا،هورا و y موطلايي اميد تيم مايي و موج مكزيكي راه انداخته.y هم همون دور و برا تير و تخته اي طنابي پيدا مي كنه ،واسه حاج خانوم پل مي زنه ايشون هم به سلامت به اونور مي رسن. 3- yخيلي با معرفته.اول يه فكري مي كنه كه x رد بشه بعد خودش.خيلي فكر ميكنه اما خب جز اين راه چيزي به ذهنش نمي رسه.مياد و راه پيشنهادي اش و آهسته دم گوش x زمزمه مي كنه .x از خنده غش كرده اما وقتي نگاه واقعيه y و مي بينه، مي پرسه واقعا فكر مي كني شدنيه؟y شونه هاش و بالا ميندازه و مي گه"ما"ميتونيم!براي تصور اين صخنه هم يه مثال مي زنم.ديد cowboyها با چه حالتي طناب حلقه شده رو دور سرشون مي چرخونن و باسرعت و قدرت اونو پرت مي كنن به سمت هدفشون؟حالا به جاي cowboy y و به جاي طناب x و تصور كنيد.اون تصميم داشت x و پرت كنه اونطرف چاه (حالا بماند كه اصلا با اين روش x زنده ميمونه يا نه )ولي در رويا پردازي جايي واسه زخم و زيلي شدن و اشك و ناله وجود نداره.پس به سلامت به اون طرف چاه پرتاب ميشه و yهم يه پرش جانانه انجام ميده و در حالي كه به چاه دهن كجي ميكنن جاده رو ادامه ميدن.اينجا cut كنيد و برگرديد به داستان اصلي.دو نفر كه روبه روشون يه چاه واقعيه و دورتر احتمالا يه گنج بزرگ.y نااميد شده.مومن نبايد نااميد باشه "ايمان كجاست؟" x فكر ميكنه اين x لعنتي انقدر فكر كرده كه مخش نيم سوز شده ولي بازم فكر ميكنه...بايد به y فرصت داد به فرض كه چاه گذشتيم ،گردنه ي خطرناك و چي كار كنيم؟بايد انگيزه ي قوي اي باشه يا نه؟همه ي جاده ها سختي دارن؟مي خوام بدونم واقعا مي خوام بدونم هيچ 2نفري هستن كه هم جاده شون درست باشه هم همراه هاي خوبي باشن هم به جز خوشي هيچي از طول مسيرشون نفهميده باشن هم به گنج برسن هم...بايد صبر كنيم بايد به yبگم بايد بيشتر فكر كنيم.بهyگفت. yهم گفت:.................نمي دونم!y فقط به جدايي فكر مي كرد،تنها به برگشتن فكر مي كردyشايد در نقطه ي شروع دنبال يه تجربه ي جديده كه هم روياهاشو از دست نده هم چاله و چاهي و تجربه نكنه.مهم نيست.مهم اينه كه yچه تصميمي ميگيره.x آرومه خيلي آروم و چشماشو به يه جاي دور دوخته.منتظر شنيدن صداي زمزمه وار y و اعلام نظرشه.(اگه ايجا به ذهنتون رسيد كه:پس x چي؟نظر اون چي ميشه؟...جداگانه براتون توضيخ ميدم) :y "ما" انگار نمي تونيم! فكر مي كنم بايد منطقي باشيم ، حس مي كنم خوب فكر نكردي ، بدون ايني كه الآن ميره عاشقته ، برام سخته ، عجب اشتباهي ، خيلي عصبانيم ، x اگه بود اينطوري مي گفت اين كار و مي كرد ، خداحافظ.yقطعه قطعه حرف نزد xاينطوري شنيد. X:طول مي كشه ولي شايد بتونيم چاه و پر كنيم و راهت تر ازش عبور كنيم؟هان؟نظرت چيه؟صبر كن،گنج پيداست،اين ميدوني يعني چي؟چطور دلت مياد؟نه،از چيزي كه كاملا مطمئنم اينه كه هيچ وقت عاشقم نبودي حتي شك دارم دوس...خوش به حالت،بازم وضع تو بهتره لا اقل اين چاه بود كه روياهات و شكست اما براي من ، تو بودي كه روياهام و شكستي.مواظب خودت باش.خداحافظ دوستان خواننده پايان داستان نزديكه و من وظيفه دارم از نقاط مبهم داستانم رمز گشايي كنم.گنج چيز پيچيده اي نيست. Package ساده اي از عشق ، لذت ، آرامش ، ايمان و خوب مردن است."انسان ها"اسمش رو گذاشتن خوشبختي! X حتي نميخواد رفتن y و تماشا كنه ولي مجبوره و بدتر اينكه مجبوره تصميم بگيره كه چي كار كنه ،راه اومده رو برگرده؟كابوس شماره ي 2 رو كامل كنه؟يا به كل خودش و از جاده بيرون بندازه؟ولي اون در همه ي حالات يه نگراني آزاردهنده داره...."با نشونه هاي y چي كار كنم؟" شب هاي بي خوابي(احياء)-سالاد ماكاروني-fight club-همشهري جوان-مهتاب-دانشكده مديريت-7-قيمت:قابل شما رو نداره!-محسن نامجو-خرده جنايت هاي زن و شوهري-من او-خونه ي اقاجون-نامه-اسمy-گوشه ي اتاقم-.... Xچشماشو باز مي كنه سعي داره خودش و وسط جايي شبيه جاده پيدا كنه.اما مثل اينكه كابوس شماره ي 2 تكميل و اجرا شده،ولي لحاف گل بهي و ساعت ديواري و كتابخونه شباهتي به هيچ كدوم نداره الا اتاق خواب x و اين يعني اون خواب ديده.احساس مي كنه تنفس سخت شده قلبش تند مي رنه بي محابا مي ره mobile اش و برمي داره شماره ي y و مي گيره.هنوز خطوط وصل نشده كه يادش مي افته yتوي قرنطينه است.xمنتظر تصميم اونه...ساعت am3:13 است. -------------------------------------------------------------------------------------------- پ.ن1:موهبت=god send پ.ن2: از سخن چينان شنيدم آشنايت نيستم خاطراتت را بياور تا بگويم كيستم سيلي هم صحبتي از موج خوردن سخت نيست صخره ام،هر قدر بي مهري كني مي ايستم تا نگويي اشك هاي شمع از كم طاقتي است در خودم آتش به پا كردم ولي نگريستم چون شكست آيينه حيرت صد برابر مي شود بي سبب خود را شكستم تا ببينم چيستم زندگي در برزخ وصل و جدايي ساده نيست كاش قدري پيش از اين يا بعد از آن مي زيستم
بدین وسیله مرگ ناگهانی یک پدر دلسوز(و طبعا همسری مهربان)را به اطلاع دوستان،آشنایان،اقوام و تمامی کسانی که خواهان یاری دلسوختگان مرحوم مذکور هستند،می رساند.گرچه التیام درد،آن هم به این بزرگی،شدنی نیست اما برای شرکت در مراسم تشییع پیکر او،پیکر سوخته ی او،راس ساعت ۷ صبح از جلوی درب منزل وی به سمت بهشت زهرا(س)پذیرای همدردی شما عزیزان هستیم.لازم به ذکر است که کودکان و بیماران قلبی یقینا آمادگی تشییع جنازه ای که بوی سوختگی می دهد را ندارند.لطفا از آوردن آنها جدا خودداری کنید.این جا پمپ بنزین نیست اما بیایید برای آرامش روح آن مرحوم از کشیدن سیگار نیز خودداری کنیم چرا که نازنین مرد رفته از بین ما نگران اکوسیستم و موجودات در برگرفته ی آن بود او حتی نگران سوراخی لایه ی اوزون هم بود،مهم تر از آن بوی دود،پشت یک جنازه ی سوخته،داغ داغداران را داغ نمی کند؟گفتنی است با تکریم و توسل به آیه ی شریفه ی "انا لله و انا الیه راجعون"این تقدیر هر بنی بشری است که برود.حال اینکه چگونه رفتنش سرنوشت اوست.بیایید با کنترل اشک ها و احساس هایمان واقعه ی مرگ را غیر طبیعی جلوه ندهیم کما اینکه به زودی به یکدیگر خواهیم پیوست!
گویا پدر درگذشته ی همین مرحوم فعلی هم به طور خیلی ناگهانی سوخته،وپسر سوخته وصیت کرده در کنار پدر سوخته ی خود به خاک سپرده شود.پر واضح است که این خاندان نه از ازل که تا ابد هم مال و منال چندانی نداشتند،پس خبری از آرامگاه خانوادگی و چلوکباب نایب و حلوای کش دار و رطب گردو کاشته ی مضافتی بم نیست.از این جهت گفتیم کنار پدر دفن می شود که هنگام مراسم تدفین،عمه ی مرحوم تازه در گذشته که همان هم شیره ی مرحوم پیش تر در گذشته اند خاله زنکی شان(با این که عمه اند!)گل نکند و تقصیر سوختگی اخوی و پسر اخوی خود را به گردن زن اخوی خود(که همان والده ی پسر اخوی ـ تازه مرحوم شده ـ هستند)نندازند.چون پای هیچ زنی در میان نیست.کسی چه می داند شاید ژنی معیوب(کانه احتراق خود به خودی خودروهای شرکت های داخلی مان)سبب گر گرفتن و سوختن آنها شده.کسی چه می داند شاید این یک سنت خانوادگی و البته مردانه است.شاید یک تکرار از پیش تعیین شده ی الهی است،برای امتحان.در آخر طلب عافیت و سلامت و صبر برای بازماندگان داریم و خواهش می کنیم این اطلاعیه را به گوش سایر اطرافیان نیز برسانید.تا دو روز دیگر پیام تسلیت در این روزنامه چاپ خواهد شد بعد از آن نیستیم که پول تمدید اطلاعیه را واریز کنیم. خدایش بیامرزد.خود مرحوم
1.سردر دراگ استور – راه نجات و شروعي دوباره- خيلي بالاست ، معلوم نيست مال كدوم دكتره.یعنی دارن؟۴بسته سم موش لطفا.قرصشو داریم.چه بهتر ، ۴بسته. قرار بود تو به چطوری اش کاری نداشته باشی ، همین امشب.این کارونکن تو می تونی طلاق بگیری بچه ها رو بدی بهش.خودم می دونم چه کارایی می تونم بکنم،چقدر تکرار کنم؟بعد از طلاق تحمل نگاه های حق به جانبشو داد و بیداداشو ندارم که"دیدی سو ظن هام بی خود نبود؟!"تحمل "مامان" گفتن های اونا رو ندارم و همه ی دلایلی که قبلا هم گفتم.ولی بچه ی آخرت...بچه ی ...منه! احمق همه ی این کارا واسه ی اینه که کسی به گذشته بدبین نشه،می خوای اون یه دونه رو نگه دارم بعد بیام زنت بشم؟.............الو...الو... بیا این پارچ و ببر سر سفره،به بابات هم بگو بیاد غذا یخ می کنه.بابـــــــــــــــــــا.اومــــــــــــــــــدم،خانم بکش که خیلی گشنمه! اکه هی ،الآن وقت رفتنه برقه؟! .اه مامـــــــــــــــــــان من دارم میمیرم.راست میگه برم شمع بیارم؟ .هیچکس از جاش تکون نخوره به هیچی هم دست نزنید شمع هم نداریم...شام میریم بیرون. غذا به اون خوشمزگی ،یه چراغ قوه می خواست فقط، نمی تونستی یه شب رودست ما خرج نذاری؟خفه شو . چی؟؟ ...نه...نمی تونستم! ********************************************* ۲.چادرت و شستم مادر،خشک شده فکر کنم،ناهار می یای؟ نه با بچه ها یه چیزی می خوریم،دیر میام. مواظب باش،مدارکت و برداشتی؟ آره،کاری نداری؟ نه،به سلامت،جلوی موهات پیداست. توی آیینه خودش را نگاه می کند و مقنعه اش را جلوتر می کشد.خداحافظ.در را می بندد.درست مثل کسی که زود تر بیرون زده تا به کاری برسد محاسباتش را موفقیت آمیز می بیند پس به حسابگری اش می نازد.آهسته و با نوک پا پله ها را پایین می آید،به هم کف رسیده،زیر پله ها حکم یک اتاق پرو را دارد.چادر،اولین جزء برای حذف شدن،نیازی به فکر نیست.جوراب،دیگر عادت کرده،برای حذفش فکر نمی کند.مقنعه،کمی مکث اما نه چه کسی منکر این است که مو یکی از اجزای مهم زیبایی است؟!عقب می رود و آیینه ی جیبی را تنظیم می کند پنجه اش را داخل موهایش فرو می برد و بخشی را بیرون می کشد آنها را با دقت و نظم پشت هم ردیف می کند،کیف کوچک لوازم آرایش،این تقریبا جزو مراحل پایانی است."حجاب فقط برای خود آدم نیست؛حق الناسه"از زواياي مختلف همه ي مراحل را باز بيني مي كند."انقد از اين دخترا و زنايي كه مانتو هاي تنگ مي پوشن و هيكل گنده شونو مي خوان نشون بدن متنفرم كه حد نداره،آخه يكي نيست بگه زنيكه اينطوري كه هر كي ببينتت حالش بهم مي خوره" من بد هيكلم؟ نه، مامان از من متنفر نيست. "اين مانتو رو به شرطي مي توني بخري كه فقط با چادر بپوشي اش" چروك هاي مانتو را صاف مي كند...او آماده است! ******************************************* ۳.خوبه - يعني بهتر از اين نميشه - آره نگران نباش اونم مياد قراره دوتايي بيان! از جلوي آيينه كنار مي رود.كليد در را بر مي دارد.كفش ها را قبلا پوشيده.۶ دقيقه بعد توي تاكسي است.دو طرف نيمكت نشسته اند، دو پسر،دو برادر، خودشان فهميده اند يعني؟براي ۳ نفر هيچ نيمكتي جا ندارد! نگاه هاي دختر بي معنا نيست به يكي شان انگار مي گويد:يار قديمي ام سلام.اما در گير ديگري هم شده.هر يك از دو برادر از موفقيت در اين قربانگاه خوشحال مي شوند، حتي اگر تعهدي امضاکنند و قسم بخورند كه:"من به اين دختر فكر نمي كنم و احساسي ندارم!".هرگز باور كردني نيست.اين ميدان،برادر و دوست نمي شناسد.اگر دختر مي دانست نقش پرچم قرمز براي تحريك خشم گاو هاي وحشي را بازي مي كند...اگر مي دانست...برادر ها مي خندند.برادر بزرگ،نه احساس برادري دارد نه بزرگي.دختر هم مي خندد. ــ الو...بهت گفتم داد نزن...الو....يه جا وايسا...آره من خبيثم پليدم پستم و هر چي كه تو بگي ولي تو چي؟تو اگه ريگي به كفشت نبود چرا لال شدي نگفتي بهش ، اين همون دختريه كه...بيا فرض كنيم كه من برادت و وسيله اي قرار دادم تا به تو نزديك شم تا بتونم پيدات كنم و دوباره كنارت باشم، تا تو منو ببيني و دوباره ...ولي تو ام با اين فرض مشكل نداشتي و نداري، بد ات نيومد، خوش ات هم اومد،پس توام... ــ يهو از كجا پيدات شد؟(صدايي گرفته اين را گفت) ــ از جهنم!(صدايي غضب آلود اين را گفت) ــ نه، تو از بهشت اومدي اما داريم مي ريم جهنم!......................................مي كشمش. بده ــ يعني بد تر از اين نميشه ــ نه، نگران باش اين ۲ نفر از زندگي ات بيرون نمي رن. از جلوي آيينه كنار مي رود.كليد را جا مي گذارد.كفش هاي راحتي پوشيده.۶دقيقه بعد در اواسط كوچه با چمدان اش قدم مي زند در حالي كه اطرافش پر از برگ هاي پاييزي اند، ما خوب مي دانيم اين صحنه به هيچ وجه جذابيت رم كردن يك گاو وحشي كه با پرچم قرمز تحريك شده را ندارد!!!
پروتئيني تركا شوند...و پايين تر...بسته است!... قلبش تند مي زند،10 دقيقه بيشتر نمانده تا موعدي كه صبح تلفني مقرر كردند. {بايد ببينمت،چيزي شده؟نه- يه روزي تعيين كن،همين امروز،چه ساعتي؟،2:00-چيزي شده؟،نه –گفتم ببينمت و يه كم حرف بزنيم-كجا؟،اينو تو بگو،نه- تو بگو نمي خوام اذيت بشي ،ممنون-پس بريم رستوران كه ناهار و با هم بخوريم،باشه-هر چي تو بگي-كدوم رستوران؟،همون نزديك اداره،خوبه-خداحافظت،خداحافظ} قلبش تند نمي زند،10 ثانيه بيشتر نمانده تا موعدي كه صبح تلفني مقرر كردند. پله هاي رستوران را آرام بالا مي رود خوب كه نگاه كني به راه رفتنش ،يك ژست زيبا و محترمانه با يك لبخند آرام مي بيني كه مي خواهد پنهان كند اضطراب صورت بر افروخته ،دستان عرق كرده،گلوي خشك شده،قدم هاي متزلزل و ...اما هر احمقي با نيم نگاهي خواهد فهميد ماسك مسخره اي است اين ژست زيبا و محترمانه با يك لبخند آرام! ميز دو نفره اي كه يك نفر قبلا يك طرف آن نشسته و سيب زميني سرخ كرده سفارش داده. چرا زود اومدي؟سلام.الآن دقيقا ساعت 2:00 است،خيلي معطل شدي؟ همين طوري(و دقيقا همين جاست كه فكر مي كند اتفاق مهمي در راه است و او زود آمده تا با صندلي مانوس شود!تا حرف هايش را شمرده تر و راحت تر بگويد)سلام.نه معطلي نداشت حوصله ام سر رفته بود زود اومدم. خب چطوري؟كلي نگران شدم،تو رو خدا بگو چيزي شده؟ خوبم،ببخشيد نگرانت كردم فقط مي خواستم ببينمت و يه كمي هم حرف بزنيم... (نفس عميقي مي كشد و همين جاست كه يقين پيده كرده اتفاق مهمي در راه است)اي بلا،اينو زود تر مي گفتي. حلقه ات كو؟ حلقه ي خودت كو؟گمش كردي ،نه؟ نه،عصري دوباره توي دستم مي بينيش،مطمئن باش.(لبخند مي زند) ما من خونه است. چه تفاهمي! (شيطنت آميز مي خندد) مي خواستم بگم كه يه مدتيه مي خوام... يقه ات و صاف كن! چي؟ (دستش را به سمت گردن او مي برد و يقه اش را صاف مي كند) آره،من مي خوام براي مدتي تو رو...نبينم. پس چرا قرار گذاشتي كه منو ببيني؟ گفتم تصميم دارم از اين به بعد براي مدتي نبينم. چه مدت؟چرا آخه؟ نا مشخص. مامانم چيزي گفته؟ نه،سوال نكن اصلا هم دليلش هم زمانش نا مشخص است. (دست او را مي گيرد و به سمت خودش مي كشاند)من كاري كردم كه ناراحت شدي؟ چي مي خوري؟(به منوي چسبيده زير شيشه ي ميز نگاه مي كند)هر چي تو بخوري. من هيچي نمي خورم،همون سيب زميني و نوشابه كافي بود. باشه ،پس بريم(گره دستانشان را به اراده مي رهاند و بلند مي شود با همان لبخند) پله ها را به اشتراك پايين مي آيند. هيچ مي دونستي تعداد دكمه هاي پيرهنت با دكمه هاي مانتوي من برابره؟ چه تفاهمي!!! (لبخند مي زند) چرا انقدر مي خندي؟ گريه كنم؟ اره! باشه،اينجا كه نميشه،رفتيم خونه. اونجا هم نميشه چون من نمي بينم گريه ات و تازه بچه ها هم هستن. خب مي ريم تو اتاق،نمي بيني؟چرا؟ تو اصلا حرفام و شنيدي؟اگه شنيدي،فهميدي؟گفتم براي مدتي... آخ،يادم نبود. من ديگه برم،سر ظهره با تاكسي اي كه مسافر نداره نرو،توي كوچه هم خلوته مواظب باش،رسيدي زنگ بزن،دعا كن بر گردم...كاش حلقه ات دستت بود. (با يك ژست زيبا و محترمانه و لبخندي آرام او را بدرقه مي كند گويي سران ديپلمات يك كشور بيگانه را،اما هر احمقي مي فهمد اين ماسكي است بر روي بغض گلو،پيشاني داغ،دستان منتظر و گونه هايي سرخ كه به بوسيدن عادت داشتند) پروتئيني تر كا شوند...و پايين تر ...باز است!... آقا ببخشيد،حلقه ي من ديروز افتاد توي اين پنجرها ي روي زمين پرس و جو كردم گفتن به زيرزمين مغازه ي شما راه داره...
۷/۴/۱۳۸۷ الهام الهام الهام الهام الهام الهام الهام الهام... بي خود به صدا اكو نده، اينجا خوانواده زندگي مي كنه الآنم ساعت 2 نصف شبه و همه خوابن!!! _ يه دقيقه بيا بيرون! ببين من اگه ناجي نخوام كي رو بايد ببينم؟دست از سر من بردار،كاري داري خودت بيا تو. _ نمي تونم اينو هر بار بايد بگم؟!بال هام گير مي كنه به پنجره. آخي!يادم نبود، يادم باشه بگم پنجره ي اتاقم و بندازن دور به جاش يه دروازه نصب كنن واسه فرود سركار! _ لازم نكرده ،به جاي اين همه تلاش بيا تو بالكن. اه...چي ميگي؟ _ چرا امروز سر مامانت داد زدي؟يالا توضيح بده به تو هيچ ربطي نداره پرندهي زشت.من چه گناهي كردم كه گير فرشته اي مثل تو افتادم،هر شب مياي خطاهاي منو به رخ مي كشي و 4تا پند پدر بزرگانه مي دي مي ري كه چي؟ _ الهام،من فرشته ي توام باتو هم نامم و با تو متولد شدم.من توام.خدا منو براي محافظت از تو فرستاده. به خدا بگو ممنون صرف شد!...ديگه رو بالكن نبينمت. _ الهام... شب به خير! --------------------------------------------- ۸/۴/۱۳۸۷ _ من مامورم،خدا صلاحت و مي خواد...ديوونه هدايت از اين واضح تر؟ يكي به دادم برسه...من به دنيا اومدم كه خودم انتخاب كنم مگه خودت بارها فلسفه ي اين دنيا رو نگفتي؟پس ديگه بودن سه پيچي مثل تو چه معني داره؟هان؟ايها الناس من مي خوام گناه كنم،من مي خوام برم جهنم آب جوش بريزن رو كله ام،چي مي گي حالا؟ _ ولي من نمي ذارم. يه سوالي برام پيش اومد؟! _ بپرس. فرشته ها آي كيو دارن؟اصلا ماهيتي به نام مغز دارن؟ _ باشه، به خدا مي گم بنده ات نمي خواد هدايت شه،ولش كن،مي گم خدا نمي خواد،چه اصراري داري منو هر شب توي اون دنياي بو گندو نازل كني تا يه كله شقي كه از بد روزگار من نگهبانش شدم و متنبه كنم؟...به خدا مي گم،خدا نمي خواي! حتما بگو...ضمنا فردا تولدمه اين يه روز و سر جده ات نيا سراغم. احمق،من روز تولد خودم و يادم هست. ----------------------------------------------------------- ۹ /۴/۱۳۸۷ كسي كه حرف حاليش نيست...حقشه...روز تولدش بميره... اينو مي خواستي؟بيا بردار جنازه ي فرشته ات رو از تو بالكن اتاقم...نه يادم نبود...جنازه رو پودرش كن و با نسيمي خاكسترش و به آسمون برگردون... نگا كن، همه جا رو پر از خون و كرك و پر كرد...كثا... (روي بالش نوشته بود:ان الله يحب التوابين!)
AGONY baby made a home with toy we destroy his dream…
...و زمین به فلک رسید!
سلام. منم خوبم.شما چطورين؟الآن اينجا عصره.مي خوام براتون از اين جا بگم.رفتم برج ميلاد و ديدم به طاهره بگو جاش خالي.عكس هاشم فرستادم توي پاكت اما حالا نرو سراغش نامه رو نا آخر بخوان بعد.رفتم يك ساعت جلوش وايستادم از دور خيلي هم بلند نيست ٬وقتي مي ري نزديك فكر مي كني آسمون و سوراخ كرده اما چه فايده به خدا كه نمي رسه! بزرگ راه هم آش دهن سوزي نيست كه بخواين حسرت بخورين اما پل هاي شهر خيلي بهتر از پل هاي رودخانه است.پارك ها و شهر بازي و نمايشگاه كتاب اش هم ديدني است٬گفتم شهر بازي ياد بچه هاي فاميل افتادم:ليلا٬سيمين٬رضا٬هادي...الهي من قربونتون بشم خيلي دلم براي شما تنگه.مردم شهر آهني اند.توي اتوبوس نشستي يه زن با كلي خريد و يه بچه به بغل وايستاده سر پا هيچ كس جا نمي ده٬ توي خيابون يه گله پسر به دخترا تنه مي زنند٬تيكه مي ندازن و مردا نگاه مي كنند و گاهي مي خندند.هوا هم كه نگو واسه آقا جون حكم سه تا قليون و داره.به طاهره هم بگو به نرگس بگه از اون مانتو هاي آنگولايي براش خريدم كه پوشيدنش دستور العمل داره!!!درس و كارم هم زياده با بچه ها مي شينيم مي خونيم امتحانام هم نزديكه.راستي حال......به آقا مجيد بگو اينجا كلاس داره اگه زبان موبايلت engilish باشه.sms هم كه ديگه نگو.يه گوشي هايي اومده با خودكار روي صفحه اش مي نويسن!..بي بي رو ببوس و بهش بگو اينجا خيلي بزرگ نيست آدم هاي بزرگ جا نمي شن.اينجا خيلي سخته...
به لحظه ای که شکفت سبوی مستی باز
نگفته بودی،به پیشگاه من تو بتاز؟! هجوم حزن این چنین خاطرم مکدر کرد که تا ابد به درت ناله می کنم به نیاز تو ای درنگ کرده به این شعر برای نظر! شتاب کن برای خودت،نیست فرصت ناز "تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل" مگر که عشق می شود بدون سوز و گداز... عازم حج.حلال کنید!یا حق.
توجه! این داستان برگرفته از حقایق کریه و تلخی است که به کرات دیده شده ومتاسفانه می شود... خواندن این داستان برای افراد زیر ۱۸سال توصیه نمی شود!!! رها.ش:دیشب زدم!این بد مصب و می گم...(محکم به دستش ضربه میزند) ا.م:(به دست زخم و زیلی اش نگاه می کنم و از شدت ضربات مور مورم می شود) رها.ش:هفتمین باره،خط نمید ه پدر سگ...اوه زنگ خورد،خوندی؟ ا.م:بله؟...چشم!!! رابعه.ف:یعنی آخرشه ها،ترکونده ببینیش کفت می بره...هان؟نه الآن این زنیکه میاد باز می گه برگه بذارید ...من هیچی حالیم نشد(به عقب برمی گردد)تو خوندی؟ ا.م:آره. رابعه.ف:فنچ! ا.م:متشکرم!!! پرستو.م:(قهقه)وااااااااای یعنی در این حد؟ رابعه.ف:(با چهره ای مسخره)کامل تعطیله...ولش کن....حالا میای یا نه؟ (معلم وارد شد با برگه هایی در دست راست،به نظر میرسد برگه های امتحان است!) سحر.ع:سسسسسسسسسسلام(کشیده می گوید) رابعه .ف:خاک بر سرت.میفهمن.قیافه ات عملی شده. سحر.ع:(با خنده)خیلی تابلو ام؟ پرستو.م:(نگاه میکند ـعاقل اندر سفیه) رابعه .ف:تابلو؟الاغ نعره می کشه نعشه ای.چی کار کردی باز؟نمی شه وقتی داری میای مدرسه نخوری؟! سحر.ع:به جون تو را ه نداشت،داشتم می مردم...معده ام که می دونی وضعش خرابه مامانم انقدر(کمتر از یک بند انگشتش را به سمت رابعه .ف نشانه می گیر د)تریاک داد رفتم بالا کار ساز نشد منم خوردم مجبور شدم...تا صبح نخوابیدم معلوم نیست؟ پرستو.م:الآن به قیافه ات میاد جنازه باشی...(بلند می خندد) رابعه.ف:(بلند می خندد) سوگل.ج:عکس هاش هست.آخر قیافه.اصلا خدا... نیلوفر.ر:(با اشتیاق گوش میدهد) ا.م:(ااا،خدا؟!) نیلوفر.ر:بیار ببینم.تو چی پوشیده بودی؟ سوگل.ج:مایو!!!ساحل بودیم... ا.م:(من یه بار رفتم مکه)! نیلوفر.ر:بقیه اش و بگو. ا.م:(کتاب روی میز باز است اما دست زیر چانه گذاشته و به حرف های آنها گوش میدهم) پرستو.م:رابعه مرجان زایید!!! رابعه.ف:(بهت زده)چی؟مگه حامله بود؟ پرستو.م:به،بابا تو که می دونستی رابعه.ف:کثافت ... ... !!! سحر.ع:ای ول...(چشمانی نیمه باز و خنده ای ناهنجار) ا.م:(طفلک بچه) سحر.ع:(سراسیمه و با چشمانی کاملا باز و عادی با روزنامه ای وارد کلاس می شود)بچه ها،دوستم...(بچه ها دورش جمع شدند)دوستم رها...خودکشی کرد ...دیوونه ی احمق خودش و از طبقه ی پنجم يه ساختمون نيمه كاره انداخت پايين...يارو سرايداره باور كرده رها مي خواد بره از مهندسي ساختمون عكس بگيره...مرد! ا.م:(هشتمين بار٭خط داد پدر سگ!!) سحر.ع:(بي قيد روزنامه را پرت ميكند روي نيمكت)منم ميخوام برم.تنها.سال ديگه.مي رم آمريكا. پرستو.م:چرا؟.....خوش به حالت. رابعه.ف:يه چيزي!تو خدا رو قبول داري؟ سحر.ع:نه.به نظر من وجود نداره. ا.م:(الآن قرن چندم هستيم؟!) رابعه.ف:(با ولع آماده ي يك بحث است)يعني تو فكر مي كني خدايي نيست؟ببينم يعني تو هر موقع بخواي و اراده كني مي ميري و زنده مي شي؟به هيچ كس و هيچ چيزم احتياج نداري؟ سحر.ع:خفه شو رابعه... ا.م:(منطقي بود!) سوگل.ج:موبايلت! شيما.س:الو.سلام.شما؟تويي كامران.ببين من الان سر كلاسم بهت ميزنگم! نيلوفر.ر:سوگل اين من و تو رو گذاشته تو جيبش.چندمي بود شيما؟ شيما.س:به جون فرهاد به مرگ رضا كه اگه دروغ بگم ماني له شه ديگه آخريش بود! ا.م:(ماني له ميشه....رضا مي ميره...فرهاد نفله مي شه...شيما آدم نمي شه!)بچه ها يواش تر...دارم گوش مي دم. سوگل.ج:بچه ها دكتر عصباني شد(پوزخند مي زنند) ا.م:(آهسته به در تقه مي زنم)خانم ببخشيد يه سوالي داشتم.مي خواستم بدونم كلاس هاي فوق العاده... ناظم(۱):بيرن وايسا تا صدات كنم. ا.م:چشم.(ديوار دفتر شيشه اي است.مردي به همراه يكي از دانش آموزان كه به دليل مسائل اخلاقي به دفتر خوانده شده روي صندلي نشسته اند.حركات صورت و دهان ناظم حاكي از خشم خانمان سوزي داشت اما به محض بيرون آمدن دست چك پدر نمي دانم چرا ناظم شبيه موش شد....موش!) ناظم(۱):خوش آمدين...برو سر كلاس ولي ديگه تكرار نشه....چي كار داشتي؟ ا.م:هيچي! ا.م:(تحمل ميكنم ...آره من تحمل مي كنم ولي سر كلاس نميرم.دستشويي خيلي بهتر از كلاس است) ناظم(۲):يكي از بچه ها گم شده.شما داشتين ورزش مي كردين نديدين كسي بره؟ معلم ورزش:نه. ناظم(۲):باشه.من برم بگردم...ا.م اونجايي؟ ا.م:بله خانم! ناظم(۲):بيا برو سر كلاس بچه....جون به لب شدم. چون مي دونم اهلش نيستي كاري به كارت ندارم ها و گرنه بايد مامان و بابات مي اومدن.بدو سر كلاس! ا.م:(هاج و واج نگاهش مي كنم)چشم.ممنون(اهل چي نيستم؟!بابام بياد كه توي اون آكواريوم به خاطر كدوم جرم دخترش چك بكشه؟!) مادر:همينجا بايد كارنامه رو بگيريم؟ ا.م:نه.اتاق كناري. ناظم(۱):سلام.خانم ا.م....ايناهاش.انظباط ۱۹.افت تحصيلي! مادر:چرا؟انظباط چرا؟مگه چي كار كرده؟ ناظم(۱):انظباط اش كه با ارفاق شده ۱۹.ببخسيد صدام مي كنن. ا.م:الآن ميام...سلام.انظباط چند داده بهت؟ سوگل.ج:۲۰ ا.م:به تو چي؟ نيلوفر.ر:۲۰ ا.م:به تو؟ شيما.س:بييييييست(كشيده گفت و با خنده) ا.م:رابعه به تو چند داده؟پرستو؟ رابعه.ف:۲۰ پرستو.م:۲۰ سوگل.ج:به تو مگه چند داده؟ ا.م:به...من...۱۹...داده... رابعه.ف:حاضرم قسم بخورم از تو اس تر پيدا نمي شه. شيما.س:آخي.ج.جه دكتر ما ۱۹ شده اون وقت سحر شده ۲۰(خنده ي وحشتناكي كردند گويي رغبت حيا.پاكي.نجابت.چشم پوشي و ...نخاله شد و فرو ريخت) مادر:بريم خونه! ا.م:(حتما!!!!) پرستار:حساب اشك ريختن هاش از دستم در رفته غلط نكنم بايد اوج بحرانش باشه...بازم با دكترش صحبت كنيد.بفرماييد! ا.م:روزنامه رو آورد...ماني له بشه...بد مصب و مي گم...خانم اجازه؟ما نبوديم...زاييد...نه.قبول ندارم.خفه شو رابعه...كثافت ـــــ ــــــ ....كلاس هاي فوق العاده...خط داد پدر سگ...آخرشه.خداي قيافه مياي ببينيش؟...انظباط ۱۹.افت تحصيلي...دست چك بابا....طبقه ي پنجم...دكتر عصباني شد...تحمل مي كنم تحمل مي كنم...نمي شه وقتي مياي مدرسه نخوري؟...يه بار رفتم مكه...خوندي؟....دستشويي...بهت مي زنگم...موش كثيف...
|
About![]()
براي مردن جوانم وبراي ماندن پير Archivesاردیبهشت 1388بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
لوح |