|
دیده از جهان بستم کز درون خود جستم رازو رمز هستی را در همین جهان جستم از شراب حق گویی این چنین به خود مستم در درون خود هر دم یاد او به حق هستم
دلم نمیخواهد مثل خیلی از این آدم ها زندگی کنم برای خودم بدون این که کسی بفهمه خدا من را هم آفریده دلم نمیخواهد بمیرم برای خودم بدون این که .... چو رخت خویش بربستم از این خاک همه گفتند با ما آشنا بود ولی کن کس ندانست این مسافر چه گفت و با که گفت و از کجا بود برای زندگی باید ارزش قائل شد در عین این که بی ارزش است ! زندگی یعنی فرصت . فرصتی که خداوند در اختیار ما قرار داده این فرصت امتحان هم هست ما باید تلاش کنیم تا بهترین باشیم و در تاریخ بشرییت نقشی ایفا کنیم
اون که از مهربونی نداره کم می کنه غم ها را توی سینه جمع اون که بارون و ندیده توی چشمای بهار اون که هرگز نچشیده طمع تلخ روزگار اون که غم توی دلش جایی داره اون که اشک رو گونه هاش با میذاره اون که از سحر چشاش نمیشه خوند داره می خنده یا داره میده جون آره اون فرشته ی آسمون هاست همونی که گوشه ی همه دلهاست تقیدیم به همه ی فرشتگان آسمانی و زمینی
حقیقت شیرین همون رویاء ها ی زیبای تواند.همان که امید را با اون ها می سازی به آن ها تکیه می کنی و به زیستن ادامه میدهی! اما...حقیقت تلخ این است که همه ی اون ها یک رویا هستند. و تلخ تر این که تو باید واقعیت را باور کنی تا بتوانی در جامعه و با انسان هایی که در اون زندگی می کنند کنار بیای. اما نه تلخ نه شیرین این است که رویا ها یی را در نظر بیاری که دست یافنتی است نزدیک به واقعیت است و جای تلاش دارد!!! در ترسیم رویا هایتان موفق باشید
اوج نگاه من تویی یار دیار من تویی
عشق تویی،بانگ تویی لحظه و سال من تویی رود تویی،روان تویی یاد بهاران تویی فاتح قلب ها تویی عاشق برگ ها تویی موج تویی،باد تویی نسیم آرام تویی قطره ی باران تویی عطر سبازان تویی ابد تویی،دهر تویی زندگی و مرگ تویی عشق تویی،فقط تویی
بیدار شو،بیدار شو
که با بیداری تو خورشید طلوع می کند.این بار جوری بیا و در کنار ما قدم بردار که وجودت را حس کنیم. این جا از تمام آرامش تو خالی مانده دستان آغشته به نیاز ما را که در خلوت امید غوطه ور است رها مکن. بیدار شو وببین چطور کودکان و زنان را به صلابه های رنج می کشند،بیدار شو و ببین که چطور مردان محکم روزگار رادر دریای خفت غرف می کنند،ببین که چطور برای اندوختن ثروت از مرز هاب قدرت عبور میکنند،ببین که چگونه خود را خدا می نامند و جان انسان ها را با تیغ دردناک زورگویی می گیرند ،ببین که چطور مهمانانی هستند که هرگز نمی روند و این مهمانی خونین را تمام نمی کنند. افسوس که نمی دانند خدا به آنها می خندد!!
این منم آن شکسته در طلوع ماه
آن دیوانه ی سر مست در غروب خسته ی بی جاه این منم آن دلتنگ روزهای آبی دریا آن تمام زندگی با چشم بسته بر آنچه که فردا می کند من را گریزان گاه گاه این منم آن شکسته در طلوع ماه آن دیوانه ی سر مست! (الهام)
|
About![]()
براي مردن جوانم وبراي ماندن پير Archivesاردیبهشت 1388بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
لوح |