شادی نهر و دل و شور پیدای بهار
تا نهایت رفتم در ره عشق و وصال
کو مرادی ز در و پیکر این بست و حصار
روزها میگذرند از پس هم انگار
نیست اکنون خبری از من و او موال
بیش از این طاقت ندارد انتظار
خوش نباشد مرگ بینی در کنار
روزها میگذرند از پس هم انگار
بی تآمل به جفای روزهای روزگار...
چرخ گردون دلم همچنان می چرخد
قامتم کز غم ها زود خم می گردد
رد پای تاریخ نقش ها می بندد
برگ مجنون دلم در هوا می رقصد
وزش باد خزان به دلم می خندد
جای جای بدنم بی درنگ می ترسد
بر کویر چهره ام اشک ها می لغزد![]()
یا حق....![]()
و حسرت می خورند که چرا توان گریز از آن نیست...
آرزوی آن ها را میدانی؟
آنها هر لحظه دعا میکنند زمان برای ثانیه ای بایستد ...دعا می کنند حرکت عقربه ها را نبینند
زیرا از آینده می ترسند...
مرگ زمان را به آینده ی نا پیدا ترجیح می دهند...
کاش می توانستیم چراغی برای روشن شدن مسیر پیش رویشان می آوردیم
تا این چنین شاهد قربانی شدن سرنوشت نبودیم...
