پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385
بوی نم دیده ی خاک
بر شده تا افلاک
بوی نرم یک حضور
بی نگاهی،بی کلامی،بی عبور
بوی یک عشق صبور
خاطرات ساده ی یک کودکی
هر گلی با یک نگین صورتی
بوی سوخته ی یک دل از عشق
با سکوت اما،حرف ها می نوشت...
نوشته شده توسط الهام در ساعت 19:20 | لینک
|
دوشنبه ششم شهریور 1385
یک شب خدا را خواب دیدم...رفتم دم پنجره زیر نور نقره ای مهتاب و آرام گفتم:خدایا خودت را
به من نشان بده....همون موقع یک گنجشک کنار پنجره نشست و توی چشمام زل زد
گفتم:خدایا یه چیزی بگو...در همون لحظه بادی اومد...صدای زوزه اش هنوز توی گوشم است
داد زدم :خدایا صدات را نمیشنوم ...بلند تر....داد بزن...رعد و برق غرید!!
با ناله گفتم :پس لا اقل گریه کن!
قطره ای باران روی دستم لیز خورد....
از خواب بیدار شدم باران محکم به شیشه می کوبید...انگار کسی ابراز وجود می کرد
رو به آسمان گفتم :گریه نکن خدای من...گریه نکن...
صدای خنده اش را شنیدم ...
هنوز هم توصیف" بودنش "حس کردنی است
نوشته شده توسط الهام در ساعت 21:32 | لینک
|
