تبليغاتX
دور دست
هر یک از ما ستاره ای داریم،آن چنان ازمادورکه خطاهایمان هرگزنمیتوانندآنراتیره وتار کنند

بوی نم دیده ی خاک

بر شده تا افلاک

بوی نرم یک حضور

بی نگاهی،بی کلامی،بی عبور

بوی یک عشق صبور

خاطرات ساده ی یک کودکی

هر گلی با یک نگین صورتی

بوی سوخته ی یک دل از عشق

با سکوت اما،حرف ها می نوشت...

نوشته شده توسط الهام در ساعت 19:20 | لینک  | 

یک شب خدا را خواب دیدم...رفتم دم پنجره زیر نور نقره ای مهتاب و آرام گفتم:خدایا خودت را

به من نشان بده....همون موقع یک گنجشک کنار پنجره نشست و توی چشمام زل زد

گفتم:خدایا یه چیزی بگو...در همون لحظه بادی اومد...صدای زوزه اش هنوز توی گوشم است

داد زدم :خدایا صدات را نمیشنوم ...بلند تر....داد بزن...رعد و برق غرید!!

با ناله گفتم :پس لا اقل گریه کن!

قطره ای باران روی دستم لیز خورد....

از خواب بیدار شدم باران محکم به شیشه می کوبید...انگار کسی ابراز وجود می کرد

رو به آسمان گفتم :گریه نکن خدای من...گریه نکن...

صدای خنده اش را شنیدم ...

هنوز هم توصیف" بودنش "حس کردنی است

نوشته شده توسط الهام در ساعت 21:32 | لینک  |