|
بوی نم دیده ی خاک
بر شده تا افلاک بوی نرم یک حضور بی نگاهی،بی کلامی،بی عبور بوی یک عشق صبور خاطرات ساده ی یک کودکی هر گلی با یک نگین صورتی بوی سوخته ی یک دل از عشق با سکوت اما،حرف ها می نوشت...
یک شب خدا را خواب دیدم...رفتم دم پنجره زیر نور نقره ای مهتاب و آرام گفتم:خدایا خودت را
به من نشان بده....همون موقع یک گنجشک کنار پنجره نشست و توی چشمام زل زد گفتم:خدایا یه چیزی بگو...در همون لحظه بادی اومد...صدای زوزه اش هنوز توی گوشم است داد زدم :خدایا صدات را نمیشنوم ...بلند تر....داد بزن...رعد و برق غرید!! با ناله گفتم :پس لا اقل گریه کن! قطره ای باران روی دستم لیز خورد.... از خواب بیدار شدم باران محکم به شیشه می کوبید...انگار کسی ابراز وجود می کرد رو به آسمان گفتم :گریه نکن خدای من...گریه نکن... صدای خنده اش را شنیدم ... هنوز هم توصیف" بودنش "حس کردنی است
|
About![]()
براي مردن جوانم وبراي ماندن پير Archivesاردیبهشت 1388بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
لوح |