گفت ای عاشق بی چاره فراموش شوی!
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت طولی نکشد تو نیز خاموش شوی...
میزبان ویروس های جدید بشود و به خاطر یک سرماخوردگی فرمالیته مجبور به بستری در بیمارستان
باشد و تداوم این سوال که"چرا زندگی از من بیزار است؟".....
غم یعنی...مادر جوانی که فرزند معلولش را در حالی که به آغوش خود چسباندهتمام دار و ندارش را زیر
پا میگذارد و هر روز صبح تا آخرین وقت شب تمام رمق اش را خرج بهبودی بچه ی کوچکش میکند و در
آخر با این جمله"خانم از ما کاری ساخته نیست"...تنها می ماند...جرات نگاه کردن به سرنوشت این
کودک را داری؟
درد یعنی...خواندن تمام تاریکی دنیا در چشمان خاموش یک پدر...!
یآس یعنی...از نبودش بشکنی و ذره ذره پژمرده شوی در حالی که محکوم به زندگی هستی!
ما یادگار عصمت غمگین اعصاریم
ما قصه ایم و از غم دست برنمیداریم...
"حق یارتان"
