در فضا معلق بود بوی تند ویرانی
شب نشسته بود و من دلشکسته نا ایمن
مثل باد و خاشاک لانه ی پریشانی
مانده بودم آنشب را کنج خانه ام تنها
خیره چشم من بر در،چون تنور سوزانی
گله گله برفابی روی شیشه می لغزید
مثل قطره های اشک کاو چکد ز مژگانی
سطح شیشه ها کم کم تیره می شد و مبهم
همچو عمق پندارم پر ز بهت و حیرانی
خطی از سر انگشتم روی شیشه می بستم
دو پرنده را با هم از پی غزلخوانی
دو پرنده بود ، آری بر نهاده منقاری
نوک به نوک به دلداری طرف جو کنارانی
محو نقش خود بودم دو پرنده ی برفی
بی خبر که می آید ابر و باد و بارانی
ناگهان یکی لغزید قطره ای شد و پاشید
زان دو تن یکی شان ماند رو به سمت ویرانی...
"استاد دکتر مصطفی سلامی"
