افراد آن ندارم......!
ولم کنید!!!
تنهایی نمیخوام...یک جفت گوش برای شنیدن آهنگ دلم نمیخوام...چیزی نمیخوام...کسی
را نمیخوام..."هیچ"میخوام...سکوت و خلاء...که با تمام قدرت ذخیره شده ی ضربه های زندگی
....بشکنمش.
جایی میخوام برای فریاد ...برای نالیدن از درد....برای به رخ کشیدن مظلومیت...برای خیره شدن
برای تلافی هر چی غصه است...غصه هایی که من را از پا درآورد!وتا از بالای گور تاریکم نگذرد و
نیشخند زهرآگینش را به خوردم ندهد ...دست بردار نیست.
میخوام داد بزنم:بختک غم نوبت من به سر رسیده،برو....ای زنده خوار پست سنگینی،چرا نمیفهمی؟!
من باختم،
فردا ...۹صبح....طرف راست رودخانه ی یخی...آنچه باقی مانده برای تو...
گرچه انگشتان سوخته و تاول زده ،کاسه ی خالی چشم چندان...اما سفیدی دندان ها در قاب
پوست سوخته و ملتهب مخملی ...گیراست!!!
لاش خور با وفای من...
از تلاطم طوفان میترسم
یا از آرامش عشق؟
این منم که از تو می ترسم
یا تویی که از من؟
نمیدانم
من کیفر گناه توام
یا
پاداش نیک تو
شاید ......نمیدانم.......!!!
