|
نه،اصلا تیپ تر و تمیز و اتو کشیده به تو نمی آید...
همون طوری خیلی بهتر است،وقتی که موهایت به هم ریخته است،زیر چشمانت گود رفته، ابروهایت از خشم به هم نزدیک شده،صورت بر افروخته و دهانی گرسنه و منتظر.... صدای بچه های کوچه که با هم فریاد می زنند:دیوونه...دیوونه...دیوونه... قدیم تر می گفتم:"از جونم چی می خوای؟؟؟".....ولی کم کم فهمیدم و عادت کردم. وقتی توی موهایم چنگ زدی و من را می کشیدی به هر طرف،هولم می دادی ولی جدا نمیشد فهمیده بودم موهایم را می خواهی! یا آن موقعی که با پشت دست در دهانم زدی و دندانی را که با خون بیرون افتاده بود برداشتی، قیافه ات شبیه کودکی شده بود که شکلات گمشده اش را پیدا کرده....و بازفهمیدم دندانم رامی خواستی! به رویت نیاوردم ولی روزی که پایت را روی قفسه ی سینه ام فشار می دادی تا شاید در حلقم پیدایش کنی ....می دانستم قلبم را می خواهی! یا وقتی صدای نبضم روحت را سوهان میکشید ...دانستم چرا دیوار اتاقی که در آن پنهان شده بودم را شرحه شرحه کردی! حتی وقتی به حلزون خیره شدی و گفتی:دایره که خط نیست،منحنی است! پس چرا صدف حلزون خط پیچ خورده ای است،درست شبیه دایره ؟ولی دایره نیست..... بالاخره خط است یا دایره؟.........ومحکم مشتت را به زمین کوبیدی،.........ولی حلزون متلاشی شده بود!............بله،می فهمیدم از قانون و عقل بیزاری و از نادانی هم رنج می کشی.... این را هم یادم هست اوایل که به حرف آمده بودی به سمتم حمله کردی و دستت را روی گلویم گذاشتی و اعتراف کردی صدایم را می خواهی!! آخرین بار که ناگهانی از پشتم آمدی اما آرام و تر و تمییز،ولی من از ترس اینکه این بار چی را باید بفهمم تو را به سمت ستون پرت کردم و......وقتی نزدیک شدم انقدر معقول بودی که گویی عقل من را هم به امانت گرفتی... دستانت را با نرمی در دو طرف صورتم قرار دادی ...به چشمانم خیره شدی،خیلی عمیق و مهربان تا این که جاده ی باریک خون سرخت خلاء بین ما را برید......اما هرگز نگفتی از چشمانم چه می خواستی و من ،نفهمیدم آیا عقلم را دزدیدی؟؟؟ من که گفته بودم تیپ تر و تمییز و اتو کشیده اصلا به تو نمی آید....!!!
می شنوم...گوش کن
گاهی انقدر آروم است که فکر می کنم خوابش برده...گاهی هم دیوانه وار می کوبد... سلطان بدن من،خسته است و دیگه فکر نمیکند به سر من چی میاد؟! گاهی،صدای قلبم طنین انداز است... انگار می خواهد از گوشم بیرون بزند،و من بهش التماس میکنم آروم تر ...آروم تر...همه فهمیدند! گاهی،عصبانی است و دیگه من را به یاد ندارد...خون را مثل آهن ربا جذب میکند و انقدر منقبض میشود که مجبورم سرش داد بزنم :آخه بی مروت رفتی یه جایی که نمی تونم پرتت کنم بیرون! زمین را با چنگالم شخم می زنم ولی اون بی توجه خشمگین است. گاهی،صدای قلبم شکسته است... من....من....ققط از شرم سرخ میشوم و اشک میریزم و بهش قول میدم که دیگه نگذارم آزار ببیند...!! |
About![]()
براي مردن جوانم وبراي ماندن پير Archivesاردیبهشت 1388بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
لوح |