تبليغاتX
دور دست
هر یک از ما ستاره ای داریم،آن چنان ازمادورکه خطاهایمان هرگزنمیتوانندآنراتیره وتار کنند

دو بار ازدواج كردم...

بار اول دختري بود به انتخاب خودم،اولين عشقي كه تجربه مي كردم...دو ماه از زندگيمان نگذشته بود كه به من فهماند هميشه هر عشقي پاسخي نمي شنود!...

كم كم فهميدم هدف از خلقت من چه بوده،بعد از آن هر اتفاق مهر تاييدي بود بر كابوس من...

او شيرين مي خنديد،اما من تلخ مي گريستم وقتي گفت:بايد جدا شويم!

مانع من بودم،پس بيش از اين او را در برزخ قلبش آزار ندادم...كبوترم پرواز كرد...

بار دوم زني با دو بچه،رنج كشيده،كه برايم انتخاب كردند،پر از تجربه بود و البته بي رمق!!!

هدفش از زندگي نزديك شدن به مرگ بودويافتن پناهي براي بچه هايش...شوهر سابق او مرد نامردي بود كه...و ارز من خواست فقط برايش مرد باشم و مرد بمانم...

بعد از ۶ ماه زندگي بالاخره زخم سرباز كرد،چيزي كه انتظار مي رفت..دختر ۵ ساله اش كه كاملا افسرده شده بود،پسر ۱۳ ساله اش پرخاشگر شده بود و تحمل ديدن مرا نداشت...با توافق آنها را هم آزاد كردم...مانع من بودم....

يك كبوتر مردانه بارش را به دوش كشيد و پرواز كرد!

يك بار به كافه رفتم...

مي نشستم و سفارش قهوه ميدادم بعد به روبه رويم خيره مي شدم،به زن و مردي كه با لبخند و نگاه دنياي هم را پر اميد مي كردند...

يك بار مرد كه متوجه نگاه خيره ي من شده بود پشت سرش را نگاه كرد و با خشم موزيك ملايم كافه را دريد:...مرتيك....!!!

و دست زنش را محكم گرفت و رفت...مانع من بودم؟.......دو كبوتر در پي آرامش پرواز كردند...دور از من!

يك بار تصادف كردم...

در هنگام رانندگي وقتي خمار آلود به قطرات روي شيشه نگاه مي كردم و از پشت آنها دنيا كوچك بود...وقتي بخار نفس هايم جايي براي ديدن نگذاشته بود

فقط صداي جسمي كه به كف ماشين بر خورد كرد و بعد ماشين تكان خورد ،انگار از روي يك دست انداز پريده باشم...را شنيدم...در را باز كردم

پايم را روي زمين....اما نه،دست كبودي بود كه زير پايم درد مي كشيد و سنگفرش جديد خيابان بود!

من مانع بودم...مانع زندگي يك كودك...كبوتر سني نداشت اما ناباورانه پرواز كرد!

---------------------------------------------------------------------------------------------

چه باشكوه و لذت بخش آن لحظه اي كه تيغ بر رگ كشيدم ،چه سوزش عميقي،چه خون كثيفي،....بايد زجر بكشي!

چاقوي داغ روي زخم گذاشتم....بخار شدن خون...صداي زجه و كنار پنجره...تشويق بشريت ....حس افتخار...!

در آخر:برداشتن مانع...

وقتي زمين در آغوشم بود نه درد دنده هاي خرد شده ام را فهميدم و نه جمجمه ي شكسته ام...

تنها،قهقه ي كبوتري كه آزاد كرده بودم!

دو بار ازدواج كردم،يك بار به كافه رفتم و يك بار هم تصادف كردم،.....اما زياد كبوتر آزاد كردم!!!

نوشته شده توسط الهام در ساعت 20:11 | لینک  | 

با توجه به زمینه ی موضوعی ((حلزون))در پست قبلی!                                                                   و تو رفتی و هنوز   سالهاست

                          خش خش هر نفست،تکرار کنان ....میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

                  که چرا خانه ی ما یک "ستون مرگ"داشت

به بلندای چوبه ی دار

                  و برازنده،برای قامت من  

                                           مگر این خانه کینه به دل داشت،

که با دشنه ی خون ...بدین سان برداشت؟

نگهبان:

هلا!......هان......ای زن......وقتش رسیده است

برون آی

         که نقشت آسمان با خون کشیده است

                             "ستون انتقامی "نیست در کار

                                          نگه کن....چه می بینی؟....چوبه ی دار؟!

نوشته شده توسط الهام در ساعت 21:25 | لینک  |