تبليغاتX
دور دست


















دور دست

سوگند،که تمام داستان ها ی زمین از آن توست

به قلبم چنگ زدی و با نگاه ملتمسانه سر کج کردی و گفتی:برای یادگاری......خواهش میکنم؟؟!

درد داشت ولی خندیدم...

به قلبت چنگ زدم و با نگاهی حق به جانب سر راست کرده و گفتم:نوبت من بود!!!

درد داشت ولی خندیدی...

باز آمدی گفتی:این طور که نمی شود،با قلب نصفه و نیمه و زخمی..."اجازه هست؟"

بچگی کردم نخ و سوزن به دستت دادم تا خودت را به من وصله کنی...

تو هم سینه به سینه ،نبض به نبض دوختی...

زنده ایم اما دیگر نمی خندیم!

                                                               شاید چون خیلی درد داشت...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت17:23توسط الهام | |

امروز چند شنبه است؟...بله،فکر می کنم دقیقا ۱۳ سال و ۲۸ روز است که در این مرده شور خانه کار می کنم.چند روز پیش مردی که گه گاه در صف نانوایی می ایستادو تسبیح عسلی رنگش را می چرخاند و ذکر می گفت،را آوردند.

وقتی روی تخت خواباندنش دلم هری ریخت!!پیرمرد صورتش به گچ می ماند و یخ بود اما آرام و پر نور...

ابوالفضل داد کشید:کاظم این مال تو است،مادر مرده قوم و خویشی ندارد زود بشورش بیابرای ناهار!!!

آمدم چیزی بگویم که دیدم تنها شدم...با آن پیر مرد آرام...به عمرم از میت نترسیده بودم ولی ابهت این پیر مرد بد جوری مرا گرفته بود...

نزدیک رفتم،چکمه های پلاستیکی ام جرت و جرت صدا میکرد...

زیر لب گفتم:خدایا به خیر بگذران...بعد هم یک صلوات فرستادم.

شلنگ را برداشتم و به طرفش رفتم،ناگهان مشت چروک و بنفشش را دیدم که پارچه ی سبزی،از آن سبز های امام زاده ای،از همان ها که بچه ها به ضریح امام رضا  گره می زنند،از آن بیرون زده بود ...

آمدم مشتش را باز کنم که متوجه بوی عجیبی شدم،بوی سیب همه جا را برداشته بود...و طمع آلود همه جا را پر می کرد...سریع دست پیر مرد را باز کردم و پیشانی بندی که رویش نوشته بود:

"یا حسین"را بیرون کشیدم،غسلش دادم و به تنش کفن کردم اما کافور نزدم چون بوی سیب می داد!

لباس پوشیدم و رفتم دم در که پسر جوانی با پیراهن مشکی و با قیافه ای در هم سلام کرد.

گفتم:علیک سلام.

گفت:حاج باقر آمادن؟...گفتم:حاج باقر؟....گفت:بله،و با دست به جسد سپید پوش روی تخت اشاره کرد

گفتم:بله،از بستگانشون هستین؟آمادن ،میتونید ببرید برای دفن.غم آخرتون باشد..راستی آقا به میتتون کافور نزدم چون...

گفت:می دونم!...

پسر بی اعتنا داخل شد،من هم که به خیالم کارهای اداری و ورق بازی ها را  را انجام داده رفتم برای ناهار!!!

پس فردای آن روز رفتم سر خاک بی بی که فاتحه ای بخوانم و درد دلی کنم که بوی سیب مرا مدهوش کرد،رد بو را گرفتم ...گمانم ۲،۳ قطعه ای را رد کردم.بوی سیب،دهشتناک فضا را پر کرده بود...

رسیدم به قبری که منشاء بو بود انگار آن زیر سیب کشت میکردند...

روی سنگ قبر نوشته بود:مرحوم حاج سید باقر علیمرادی پدر بزرگوار شهید سید روح ا... علیمرادی!

و کنار عکس پیر مرد عکس پسر جوانی بود که پیشانی بند سبز "یا حسین" را...

 بعد از این که از ضربات سیلی ابوالفضل به هوش آمدم برگه ی استعفاء را روی میز مدیر مرده شور خانه گذاشتم.

۱۳ سال و ۲۸ روز است که فکر می کنم، کافور کفن من چه بویی خواهد داد؟؟!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت21:46توسط الهام | |

اوایل فقط برای تو نامه مینوشتم.فقط تو در فکرم پرسه می زدی...

اوایل فقط نگران تو بودم و بس،فقط تو را می دیدم،با تو زندگی می کردم،با تو نفس می کشیدم...

و هیچ کس را راه نمی دادم تا دزدانه رویای من را تجسم کند!

اما حالا...هیچ پرسیدی چرا عوض شدی؟...اصلا فهمیدی عوض شدم؟

نمی توانم نگویم ولی نمی گویم!

اوایل حتی فکر نمی کردم لغزش هایی که با هم مرور کردیم و تو اطمینان خاطر میدادی که دچار آن ها نخواهی شد"من"را به دام بیاندازد.

اوایل خواب بودم و حالا بیدار....در بیداری نمی توان رویا دید اما کابوس هست.

اوایل...خیلی بهتر بود!!

ببینم،این اواخر لالایی سراغ نداشتی تا به خواب برم؟

+نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت16:45توسط الهام | |