|
خودشه! نه،نه"ناخدا"نبود...ای بابا دارم پیر می شم...انگار واژه ها نشت کردن و روی هم سر خوردن و غش کردن و موذیانه خندیدن بعد روی خط ممتد کاغذ چشمک زدن...اون که چشم منو گرفت با همه فرق داشت،اهل قیل و قال نبود توی اون شلوغی ساکت لبخند می زد،می خواست از چشمام بالا بره،توی مغزم پرواز کنه،توی خون رگ هام شنا کنه و نرسیده به قلب پیاده بشه،با آرامشی وحشیانه به سمت قلبم خیز برداره و ...می دونم! قصد جونم و کرده بود،امون ندادم دفتر و بستم انقدر سریع که واژه ها خفه شدند!!...نک زبونمه...ببین مثلا:دخا یا خودا یا همون که تو گفتی،نا خدا...یادمه آخرش "وند"م داشت...بلا سوخته عجب جذبه ای داشت...صبر کن ببینم،بیا جلو...سرت و بچرخون...اون ور...آها...حالا مستقیم نگا کن...آره،یه چیزی شبیه همین که توی چشمای تو زیاده...واژه ای شبیه،"خداوند"...!
برداشت اول:من نمی دونم ولی شنیده بودم تنهاست...پریروز فاطمه خانم می گفت دیدتش که بعد قرنی از لونه اش اومده بیرون رفته سر خیابون بعد هم گم و گور شده گور به گوری معلوم نیست کجا؟؟...ما که از کار این خلق الله سر در نیاوردیم...غیبتش نباشه ولی فکر کنم حالش خوب نیست،یعنی بفمی نفمی قاطی داره...
برداشت دوم:اصغر شیشلیک می گفت،به جون چارتا بچم قسم با چشای خودم شیشه ی الکلش و دم پنجره دیدم...ایکبیری مث که ندیده اهل این محل اعتقاد دارن...لامذهب نکرده پنجره ی صاب مرده اش و ببنده بعد غلط زیادی...لا اله الا الله...وجودش خطره داداش،ما جوون داریم،ناموس داریم...یه راسته از دستش شکارن،نقل یکی دو تا نیست... برداشت سوم:حاج آقا شما جای برادر من،الان یه هفته اس باباش در و روش بسته...خب مرده،غیرت داره...مرتیکه از سنش خجالت نمی کشه...گفتم شما را در جریان بذارم تا وضع بدتر نشده یه فکری به حال این همساده ی بی پدر بکنید...خلاصه این دختر کنیزتونه،هر گلی زدید به سر خودتون زدید...به حاج خانم سلام برسونید... ************************************* برداشت اول:وا...راست می گی؟....بد بخت بی آزار بود،نه با کسی کار داشت نه کسی با اون...دیوار صدا داشت اما این بنده ی خدا صدا هم نداشت!...والله...مرد از این بی آزار تر کجا می شه جویا شد؟!... برداشت دوم:فهمیدی اصغر چه گندی زده؟...به...بابا اصغر شیشلیک...جریان الکل یادته؟...اومده بود دم مغازه گفت:الان که فکر می کنم می بینم چرا گناه مردم و بشوریم؟!..راستیتش،اون شیشه که من دیدم ،سکنجبین بوده که زنم ظهری رفته داده بهش!!...گفتم:دمت گرم ،حالا دیگه؟؟.... برداشت سوم:مرد بیجاره!همش تقصیر این عباس ذلیل شده است بی خودی واسه دختره حرف دراورد...باباشم که می ترسه یه روز غیرتی نشه بگن مرد نیست!!...اون طفلی حواسش به خودش هم نبود چه برسه به دختر ما...بله،الان ۳ هفته ای میشه...گلدوناش پلاسیدن!
ساعت ۸ صبح در خانه:
چشم باز میکند،می گوید:اه...یه فردای دیگه...(او همان فردایی را می گوید که به خاطرش تا صبح خواب سگی به چشم مالیده و ناله کرده)... بعد از این که به دنیا و سرنوشت تا توانست بد و بیراه گفت،می رود تا بقیه را بیدار کند. مادر بزرگش که بیش از ۸۰ سال سن دارد و بچه ها منتظرند تا بمیرد ،را بیدار می کند تا کلاف در هم تنیده را هی باز کند و هی بپیچد تا شب...آخر او آلزایمری است! داد میزند:توله من پول در نمیارم که تو کپه ی مرگتو بذاری...می خوام صد سال درس نخونی... هووووووو...با توام هستم...حامد به ارواح خاک آقا اگه این بار از توی اون کثافت دونی(تعویض روغنی را می گفت)بندازنت بیرون گردنتو میذارم لب جوب با ساطور می افتم به جون استخوانات... حامد که دو روز است بیرون انداخته شده می خواهد خفگی اش را داد بزند اما استخوان های گردنش را لازم دارد! در را چنان محکم بست که سقف خانه لرزید...می رود برای یک لقمه نان اما مگر نان به این راحتی بدست می آید که بشود لقمه اش کرد؟! زنگ میزند...اما کسی جواب نمیدهد .....،بیشتر عصبانی شده...مردی که صدایش از شکمی به قاعده ی یک طبل بیرون میاید بی اعتنا می گوید:کیه؟ منم،حنانه....مرد مکث می کند و بی رحمانه ادامه می دهد:یه کلفت دیگه آوردم،برو خونه ات! او که جنون به رگ هایش فشار آورده فریاد می کشد:خرس خرفت...مفت خور... حالا جیغ می کشد:نا مرد،نا مرد...نا مرد...........می دود شاید خنک شود! دلش می خواهد مردک مفت خور بی درد را بکشد اما نه با چاقو نه با اسلحه...با انگشتانش شکم او را بترکاند! پیدا کردن تارهای سفید در موهای او سخت نیست...حنانه جوان است. ساعت ۱۰ شب در حیاط خانه: حامد از این که خواهرش دیر کرده پریشان است و در حیاط قدم می زند و زیر لب می گوید:لعنت بر شیطون ....تف به این فکر!!! در با لگد باز می شود ،آمد...و همین که فهمید حامد تمام جسارتش را جمع کرده تا بپرسد "کجا بودی؟" ...با کیفش صورت او را به زمین زد...حامد در حالی که بینی خون آلودش را گرفته خود را عقب می کشد...هانیه که از ترس تقریبا مرده آرام به سمت گوشه ی حیاط در کنار حامد می رود... او عربده کشان وارد اتاق شده... -بس نشد؟آخه پیر زن تو کی می خوای بمیری؟ها؟مگه نمی بینی ؟دنیا واسه ما هم جا نداره چه برسد به تو.....کلاف مادر بزرگ را گلوله کرد و به گوشه ای پرت کرد... در حیاط،دخترک می پرسد:داداشی حنانه از ما بدش میاد؟...حامد که سرش را به دیوار تکیه داده و اشک می ریزد جوری که خواهرش نبیند،می گوید:نه! دخترک:آخه دوستم میگه آبجی تو عصب...حامد دهان هانیه را آرام با دست می پوشاند تا نشنود... حنانه هنوز جنون قی می کند...پنجره را باز می...باز که نه،می شکند...می پرسد:کی اون تیکه نون توی سفره رو خورده؟.... دخترک دست برادرش را فشار می دهد ،در زمین به دنبال جایی برای گور است!!! حامد:من!....او مثل پلنگ پرید و .... هانیه می داند وقتی خواهرش عصبانی است نباید صدای گریه شنیده شود هر چند او هیچ وقت با صدا گریه نکرده! دستانش را روی گوش هایش می گذارد و صورتش را به دیوار می سپارد. حنانه گرسنه است و رمق برای کتک زدن ندارد.می گوید:لندهور از تو باغچه خاک بریز تو هاون بکوب تا دست و روم و می شورم...و بعد با خنده ی نکره ای می رود . حامد سفره را آماده می کند با چشمی که درست نمیبیند،پایی که لنگ می زند و دهانی که دندان هایش سرخ اند! نشستند ،هر سه به همراه سکوت...کنار باغچه هانیه که خاک نرم شده دوست ندارد چون یاد کرم هایی می افتد که وول می خورند و حالش به هم می خورد.........بی هوا پراند:من میل ندارم! صدا هنوز کامل نرسیده بود که او پشت سر دخترک را نشانه گرفت و دختر در بشقاب نرم خاک سجده کرد... حامد تکرار می کرد:ما از جنس خاکیم پس چیزی نمیشه...ما از خاکیم پس هیچیمون نمیشه....ما از جنس خاکیم ........هیچی نمیشه.........هیچی نمیشه.... ساعت ۶ صبح در خانه: هانیه در آغوش حامد که کف حیاط خوابیده ،گل بالا آورده و بی هوش است... حنانه چشمانش بسته است و مهربان شده! مادر بزرگ کلاف در هم تنیده را نمی پیچد،فقط می شکافد...
|
About![]()
براي مردن جوانم وبراي ماندن پير Archivesاردیبهشت 1388بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
لوح |