تبليغاتX
دور دست
هر یک از ما ستاره ای داریم،آن چنان ازمادورکه خطاهایمان هرگزنمیتوانندآنراتیره وتار کنند

زمین تاب تو را نداشت

                                        آسمان هم،

شانه های مرد خدا...

                                       ضجه می زد از درد تابوت....درد تو بود!

دشوار بودی،

                           "ممتحنک الذی خلقک"

دریا شدی و دنیا برکه

                                         تقصیر ما نیست نمی دانیم

تاریانه به شرق بزنیم یا غرب

                          زمین تاب تو را نداشت...

نوشته شده توسط الهام در ساعت 14:1 | لینک  | 

*بابا به من دورغ نگو...بچه نیستم،یادمه...این طوری نگاهم نکن...

زن دلش می خواست بابام و ببوسه اما چون رویش نمی شد من رو توی بغلش می چلوند!!!قربون صدقه ی من می رفت و نوازشم می کرد تا به بابا بفهمونه"چقدر مهربونه"...بابا هم ساده،باورش شد که زن مهربونه!

موهای زردش را ریخته بود توی صورتش،چشماش را انقدر سیاه کرده بود که مردمک تیره اش را می بایست موشکافانه پیدا می کردی و بعد هم تعقیب تا گم نشه،تا نگاهی را از دست ندی...لب های رز مالیده اش را غنچه می کرد و با طنازی تکانی به سر و گردنش می داد و می گفت:آقای بهرامی ...خانوادتون چطورن؟چه دختر ملوسی!

بابا دستپاچه جواب می داد:خوبن!...دست بوستونه...اما من هرگز دست های زمخت و لاک زده ی اون زن را نمی بوسیدم...وقتی بغلم می کرد و فشارم می داد از بوی تنش عقم می گرفت.تو راه برگشت به خونه بابا می پرسید:باز چته؟....راستی به مامانت نگی این خانم و دیدیم ها...وبعد جوری که انگار دارد وجدانش را توجیه می کنه،می گفت:آخه می دونی که،زنا حساسن...دردسر می شه!!

اون زن موکل پدر من بود...ولی همیشه اصرار داشت به جای دفتر کار بابام در رستوران یا پارک و مدتی بعد حتی در قرار های دم در سالن سینما همدیگر را ببینن،من سه شنبه ها با اون ها بودم چون بابام مجبور بود قبل از دیدن اون زن ،من را از کلاس برگردونه و با خودش ببره.

موهای زرد و لب های غنچه و نگاه های غرق عشقش کار خودش رو کرد...اون موقع بابا دیگه موقع برگشت به خونه نمی پرسید:چته؟چون می دونست ...فقط گاهی یکدفعه داد میزد:من دوسش ندارم!...

بچه به پدر می رسد مگر شیر خواره باشه،که من نبودم  یا پدر صلاحیت نگهداری نداشته باشه،که بابا داشت...بعد از طلاق من بودم و بابا و بوی تهوع آور اون زن...به صورت اش که نگاه می کردم پیش خودم می گفتم:خودتو هم بکشی به پای ملاحت مادرم نمی رسی...اگه از مامانم کم نباشه سر نیست!

می خواست من و شوهر بده تا خلاص شه...من هم هوار کشون به بابا گفتم  همین فردا حضانت من و می دی به مامانم وگرنه باید توی کلانتری و پزشک قانونی دنبالم بگردی...دیگه واسه کسی دختر ملوسی نبودم...تقصیر اون زن نبود...بابا دروغ گفت...بابا جدا شد...بابا خراب کرد...گول خورد...فراوش کرد...

*امروز هم که دراز افتادی دست بر نمی داری؟

چشمات یه جوری به آدم خیره شده که مثلا می خواد بگه:من دوسش ندارم!

بابا به من دروغ نگو،...

                                   نمی بخشمت!

 

نوشته شده توسط الهام در ساعت 13:44 | لینک  |