سرفه ی متشخصانه ای می کند و می گوید:چیستی فلسفه و ارتباط آن با علوم دیگر...به فلسفه و علم حقوق که میرسد یکی از دانشجویان انگار که زمان شکار کرده به سرعت شکاف کلام استاد را پر می کند و می گوید:استاد "فلسفه ی حقوق"دکتر ناصر کاتوزیان بیشتر به فلسفه از حیث چیستی و چرایی پرداخته یا فلسفه را به عنوان تبیین عقلانی به مبانی حقوقی تزریق کرده؟!...استاد پنجره ی کلاس را باز می کند...حمله ی سوال آغاز شده...استاد معذرت می خوام،چرا عقل و منطق ابزار فلسفه است؟...استاد در مورد فلسفه ی اولی بحث می کنیم؟...استاد،هراکلیتوس،پارمنیدس،آناکسیمندر،امپدکلس،دموکریتوس،طالس و غیره فقط به صرف دگرگونی ها و تضاد ها انگیزه ی فلسفی نگریستن پیدا کردند؟...آیا توانستند روز و شب،کودکی و کهولت،سرما و گرما و زندگی و مرگ را عقلانی تبیین کنند؟...کلاس پر از همهمه است...استاد،یه سوال،کدوم از فلاسفه عشق را با عقل سنجید؟...استاد "نظریه ی مثل" افلاطو ن و باور کنیم یا "امکان ذاتی" فلاسفه؟!....
استاد:بشر،حق تو همین است که در باتلاق پیچیدگی ها،در دایره ای مبهم ،جان دهی و نیندیشی زندگی دو کلمه است...آونگ مرگ!
استاد سرش را با رگ هایی متورم و رنگی ملتهب به تخته کوفت...تخته لرزید،گچ ها غربال شدند...کلاس ساکت شد..یک گچ روی زمین افتاد!
پیامبر اکرم(ص)
زنم را دیدم.در خیابان.با مردی که چهار برابر من هیکل داشت...مستانه می خندید و به بازویش چسبیده بود مثل یک گنجشک.برای من هم همین طور خندید که گرفتارش شدم...داشتم فکر می کردم به او بگویم:"خوش انصاف ما که بیشتر به هم میومدیم حیف تو نیست با این نره غول..."،که در ماشین بسته شد...خانمی گفت:امشب شام چی بخوریم عزیزم؟...گفتم:کتک با مخلفات...پرید بیرون!
نزدیک خانه با خودم گفتم:"اه...بو سگ مرده میده...نا مردم اگه حال این طالبی رو با جوجه هاش نگیرم...صد دفه گفتیم بابا آقای طالبی ،برادر من،سرور من،آخه رئیس ساختمون!،کی می خواین فرهنگ آپارتمان نشینی رو یاد بگیرین؟چند بار باید تذکر داد؟هر نکبتی رو از اون بالا شوت نکن دم در...این شهرداری هم که ۳ شب بی خیال کوچه ی ما شده...حالم بهم خورد ...اه"
در خانه را باز می کنم پایم را از کفش بیرون می آورم..."اه...اه...اه...انگاز بمب شیمیایی زدن تو این کفشا!!!"...می روم عطر بردارم خالی کنم در کفش هایم که هدیه ی سالگرد ازدواجم را میبینم،عطر خوش بویی بود...سلیقه اش خوب بود..اما حالا بوی تعفن می داد...
می اندازم کف سطل آشغال!
سر نماز از کسی که دست چپم است حرص می خورم بس که تکان تکان می خورد انگار قضای حاجت کبودش کرده...این حاج آقا هم که زیادی شورش کرده هر چه سوره و دعای مستحب بلد بود خواند نمی گوید ملت از کت و کول افتادند...۴۵ دقیقه است سر سوره ی فلق من و من می کند...ونگ ونگ این بچه هم که می چربد به صدای پیشنماز،یکی نیست بگوید ما بلد نیستیم درست و درمان نماز بخوانیم این قنداقی اینجا چه می کند؟!...شرط می بندم این سمت راستی ام یک ماه است رنگ حمام ندیده،باز هم خوب که هر شب پای منبر یک واعظ لم میدهد و توصیه ی اکید آقایان را مبنی بر طهارت و لباس زیبا و خوش بو در نماز شنیده و ککش هم نمی گزد...یادم باشد امر به معروفش کنم...
"السلام و علیکم و رحمه الله و برکاته،الله اکبر،الله اکبر،الله اکبر...قبول باشه باشه حاج آقا،حمام در خدمت باشیم؟!!!"