تبليغاتX
دور دست
هر یک از ما ستاره ای داریم،آن چنان ازمادورکه خطاهایمان هرگزنمیتوانندآنراتیره وتار کنند

همیشه هست.می بینی اش.وقتی تاریک است حتی.می گویند مواظب خودت باش،اولین روز...لابد نبودی!دکترت می پرسد:"چه وقت هست؟"می گویی:"گاهی"اما بود،همیشه.دکتر فرضیه میدهد:"البته احتمالش هست که شخصی شبیه ایشون بوده باشه و تاثیر عمیق و ناگهانی مثل شک روحی وارد شده"هی اصرار می کنند بروی دکتر تو هم احتیاج داری،می روی پس.تاثیر ندارد اما.دروغ می گویی چون.همیشه بود.توی بند.روی تخت.توی سالن ناهارخوری.حیاص.راهرو.دفتر.خروجی...در خانه هم خوابش را می بینی.پیر مرد عربده می کشید.اعتیاد داشت.اسمش شاهین پشه بود.نبود.این لقبش بود.اسمش یادت نیست!یکی داد می زند:سرکار،ساهین پسه حالس بده.بند ۳.باتوم را برمی داری،رسا و محکم می گویی:"همه تو سلول خودشون"خلوت می شود.شاهین ناله می کرد و پاهایش را به هم می زد مثل دندان هایش.خیره بود نگاهت.به دهانش.ریتم داشت.خوشت آمد.کند و گاهی تند.تبدیل شد،به لق لق.خوشت نیامد.نبضش را می گیری.مسکن رااز جیبت در می آوریش.کدئین.سر که بالا می کنی لیوان آب را از هم سلولی اش بگیری باز می بینی اش.گذشت از ذهنت که در بند دیگری بود.اینجا بود اما.با آن لباس زمینه ی خاکستری پر از ترازو!نگهبان بخش ملاقات بودی آنروز.زن چادر مچاله شده در مشتش را تا بالای بینی آورده بود اما دلش نمی آمد تا چشم بکشد.فرصت برای دیدن مردش کم داشت.استفاده می کرد حتما.دیگری هم برادرش آمده بود.ورق نشان می داد.از کار ها می گفت و دست انداز مراحلش.عرق کرده بود.حرف میزد،تند.دکتر قرص هم می داد.نمی خوردی.می پرسد:"حرف هم می زند؟"میگویی:"نه".نمی زد.می پرسد:"از کی شروع شد؟"می گویی:"چی؟"می گوید:"دیدنش"می گویی:"شروع نشد...نبود اوایل..نمی دیدمش شاید."می پرسد:"از دستورات سر پیچی هم می کرد؟"می گوی:"زندانی بی دردسری بود.نبود.فکر می کردم بود".در بلند گو گفتی:یک و ساعت و نیم وقت هوا خوری.می روند به حیاط.خودت پشت شیشه ناظری.حیاط خط کشی دارد.سهرابی تازه موافقت کرده بود.بازی می کنند.زانوانش شکست و نشست،وسط.زیر تور والیبال.سوت زدی.بلند نشد،وقت تمام بود همه راهی بند بودند،او بود اما.نمی رفت.تو که رفتی او هم توی سلول روی تخت خوابیده بود.می بینی اش.جایگاه آخر خالی بود.کنار زندانی و برادرش.آنجا فهمیدی که قضیه عادی نیست.آنطرف بود آخر.تو این طرف.او طرف برادر،زن،آزاد.تو طرف زندانی،زندانی،زندان.روبه رویش که نشستی،او هم شکست و نشست.می بینی اش.تصویرت را اما.
نوشته شده توسط الهام در ساعت 19:13 | لینک  | 

مهرانه:مامان...مامان...مامااااااااااان...مامانی...

مامانی:برو تو اتاقت!

مهرانه:مامانی تو و بابا رو کشیدم.

مامانی:مشکل من این نیست...

بابا:ولی مشکل من همینه.

مهرانه:اه...یکی به من گوش بده...

مامانی:اصلا اون هیچی،من و مهرانه که برات مهم بودیم،نبودیم؟

مهرانه:این تویی مامان.

بابا:مهم هستین اما چه ربطی داره؟!!...

مهرانه:بابااینم تویی داری به مامانی گل میدی.

مامانی:بهانه گیری هات و باور کنم یا مهم بودنم و ...این بچه محض رضای خدا یه بار صدای مهربون از تو شنیده؟

مهرانه:مامان...نگا کن دیگه...

بابا:(سیگار روشن می کند و به موهایش چنگ می زند)

مهرانه:باباااااااااا....جون مامانی نگا کن...یه لحظه!

بابا:خفه شو بچه!

مامانی:مهرانه جان دخترکم برو تو اتاقت بعد میام نقاشی ت و می بینم.

مهرانه:(بغض کرده)

مامانی:پدر،نه؟اسم خودت و گذاشتی پدر ؟بلد نیستی با بچه ات چطوری حرف بزنی؟خیلی عوض شدی.

بابا:من عو....(مامانی حرفش را قطع کرد)

مامانی:آهان،پس منم که تازگی روزی یه بسته سیگار دود می کنم،منم که پیرنم بو تریاک میده،منم که شبا دیر میام خونه،منم که بد دهن شدم....تو عوض نشدی من عوض شدم!!!

بابا:همینه که هست!

مامانی:این نمی مونه...

مهرانه در اتاق نیمه بازش را که به وسعت حفره ی سیاه چشمش باز مانده بود بست.دقایقی صدای مامان و بابا بم و خشمگین بود تا اینکه در خانه محکم کوبیده شد...

مامانی:نقاشی ات چی بود عزیزم؟بده مامانی ببینه...

مهرانه صفحه ی سیاه و خط خطی را که یک مرد و زن روی آن ایستاده بودند جلوی مامانی گذاشت.

مامانی:این قرمزی زیر پای من چیه؟

مهرانه:قلب باباست،آخه تو دیگه دوسش نداری...

مامانی:(خیره به نقاشی)،.....قابش کن!

مهرانه:واسه چی؟

مامانی که کاسه ی چشم هایش لبریز شده هق هق کنان بیرون می رود...

عجب قاب راستگویی!!!

نوشته شده توسط الهام در ساعت 17:15 | لینک  |