عاشق هوای ابری ام...شما چی؟(مبهوت نگاهش می کند!)...ببخشید،...سلام من سمیرام.مزاحم مطالعتون نباشم؟!(لبخند می زند و کتاب را می بندد)...ممنون!
شنبه:
ا...شما...بازم روی همین نیمکت،جالبه منم خیلی این نیمکت و دوست دارم(تازه متوجه حضور آشنایش شده،سر را بالا می گیرد)میشه بشینم؟!(لبخند می زند)ممنون!شما خیلی آرومی...اصلا حرف نمی زنی واسه ی همین همنشین خوبی هستی...خوشحال شدم دوباره دیدمت(فقط لبخند می زند!)
یکشنبه:
پارک خوبیه.به ما نزدیکه.دوستای خوبی هم داره...(کتاب می خواند)من خیلی حرف دارم اما نمی دونم به کی و کجا بگم؟!!...گوشت با منه؟(کتاب می خواند)...پاشم برم مثل اینکه حوصله ام رو نداری!!...(کتاب می خواند)
دوشنبه:
سلام.این بار من زودتر اومدم،حالا تو باید اجازه بگیری که می تونی کنارم بشینی یا نه؟!...(مهربان لبخند می زند)تو به جز خنده کار دیگه ای نمی کنی نه؟بشین هرچند ازت دلخورم...(او می نشیند و دستان سمیرا را که به حالت قهر پشت به او نشسته می فشارد)...
سه شنبه:
(او نیامد!)...سمیرا هم دو لیوان چایی که از دکه خریده بود دست نخورده روی نیمکت گذاشت و رفت!
چهارشنبه:
وای دختر عجب طوفانی!!...مردم و نگا عین مور و ملخ تو هم می لولن(نگاهش به انتهای جایی که سمیرا با دستانش نشان می دهد خیره شده)...ولی من عاشق این هوام(لبخند می زند و سرش را گرم کتاب می کند،اما سمیرا مهلت نمی دهد و با دست صورت او را به سمت خود بر می گرداند)...می خوام باهات حرف بزنم!نمی دونم چرا ولی بهت اعتماد کردم...من خیلی تنهام خیلی ــ تک فرزندم ــنه دوستی دارم نه مادر و پدری که وجودشون بهم ثابت کنه که هستن.همش سر کار و توی ماموریت...همه ی حرف...هام...بغض ..شده...(اشک های سمیرا را پاک می کند و شر او را به سینه اش می چسباند)...تو تنها دوست منی!!!(لبخند می زند و از روی رو سری موهای سیاه او را نوازش می کند).
پنج شنبه:
تو خیلی عاقلی یعنی این طور به نظر می رسه،آخه همش سرت تو کتابه...یه چیزه مسخره تو هنوز به من نگفتی اسمت چیه؟از خودت بگو...با توام...(کتابش را بست و سرش با شرم به زیر افتاد).
جمعه:
سمیرا از دور فهمید که هنوز نیامده ولی جلو رفت و کتاب همیشگی او را دید،پس خیال کرد او همین نزدیکی هاست و بر می گردد...نشسته بود که توجه اش به جلد مشکی رنگ کتاب جلب شد...روی آن نوشته بود:اول شخص،اثر بانوی نا شنوا ناهید جاوید!...کتاب را ورق زد ،کاغذی از لای آن روی پایش نشست،آن را برداشت:
سلام،دوست خوبم
مرخصی من تمام شده باید برمی گشتم آسایشگاه.من هرگز ندانستم نام تو چیست و چه می گویی...همان گونه که هرگز جرات نکردم به تو بفهمانم نمی شنوم.اولین چاپ کتابم را به تو که زلال اشک ریختی بی آنکه بدانی تنهایی،تقدیم می کنم.
مرا ببخش...ناهید!
تهران ــ آذر ماه ۸۲
لعنت به این هوا...
