تبليغاتX
دور دست - مهرانه...
هر یک از ما ستاره ای داریم،آن چنان ازمادورکه خطاهایمان هرگزنمیتوانندآنراتیره وتار کنند

مهرانه:مامان...مامان...مامااااااااااان...مامانی...

مامانی:برو تو اتاقت!

مهرانه:مامانی تو و بابا رو کشیدم.

مامانی:مشکل من این نیست...

بابا:ولی مشکل من همینه.

مهرانه:اه...یکی به من گوش بده...

مامانی:اصلا اون هیچی،من و مهرانه که برات مهم بودیم،نبودیم؟

مهرانه:این تویی مامان.

بابا:مهم هستین اما چه ربطی داره؟!!...

مهرانه:بابااینم تویی داری به مامانی گل میدی.

مامانی:بهانه گیری هات و باور کنم یا مهم بودنم و ...این بچه محض رضای خدا یه بار صدای مهربون از تو شنیده؟

مهرانه:مامان...نگا کن دیگه...

بابا:(سیگار روشن می کند و به موهایش چنگ می زند)

مهرانه:باباااااااااا....جون مامانی نگا کن...یه لحظه!

بابا:خفه شو بچه!

مامانی:مهرانه جان دخترکم برو تو اتاقت بعد میام نقاشی ت و می بینم.

مهرانه:(بغض کرده)

مامانی:پدر،نه؟اسم خودت و گذاشتی پدر ؟بلد نیستی با بچه ات چطوری حرف بزنی؟خیلی عوض شدی.

بابا:من عو....(مامانی حرفش را قطع کرد)

مامانی:آهان،پس منم که تازگی روزی یه بسته سیگار دود می کنم،منم که پیرنم بو تریاک میده،منم که شبا دیر میام خونه،منم که بد دهن شدم....تو عوض نشدی من عوض شدم!!!

بابا:همینه که هست!

مامانی:این نمی مونه...

مهرانه در اتاق نیمه بازش را که به وسعت حفره ی سیاه چشمش باز مانده بود بست.دقایقی صدای مامان و بابا بم و خشمگین بود تا اینکه در خانه محکم کوبیده شد...

مامانی:نقاشی ات چی بود عزیزم؟بده مامانی ببینه...

مهرانه صفحه ی سیاه و خط خطی را که یک مرد و زن روی آن ایستاده بودند جلوی مامانی گذاشت.

مامانی:این قرمزی زیر پای من چیه؟

مهرانه:قلب باباست،آخه تو دیگه دوسش نداری...

مامانی:(خیره به نقاشی)،.....قابش کن!

مهرانه:واسه چی؟

مامانی که کاسه ی چشم هایش لبریز شده هق هق کنان بیرون می رود...

عجب قاب راستگویی!!!

نوشته شده توسط الهام در ساعت 17:15 | لینک  |