سه شنبه بیستم شهریور 1386
همیشه هست.می بینی اش.وقتی تاریک است حتی.می گویند مواظب خودت باش،اولین روز...لابد نبودی!دکترت می پرسد:"چه وقت هست؟"می گویی:"گاهی"اما بود،همیشه.دکتر فرضیه میدهد:"البته احتمالش هست که شخصی شبیه ایشون بوده باشه و تاثیر عمیق و ناگهانی مثل شک روحی وارد شده"هی اصرار می کنند بروی دکتر تو هم احتیاج داری،می روی پس.تاثیر ندارد اما.دروغ می گویی چون.همیشه بود.توی بند.روی تخت.توی سالن ناهارخوری.حیاص.راهرو.دفتر.خروجی...در خانه هم خوابش را می بینی.پیر مرد عربده می کشید.اعتیاد داشت.اسمش شاهین پشه بود.نبود.این لقبش بود.اسمش یادت نیست!یکی داد می زند:سرکار،ساهین پسه حالس بده.بند ۳.باتوم را برمی داری،رسا و محکم می گویی:"همه تو سلول خودشون"خلوت می شود.شاهین ناله می کرد و پاهایش را به هم می زد مثل دندان هایش.خیره بود نگاهت.به دهانش.ریتم داشت.خوشت آمد.کند و گاهی تند.تبدیل شد،به لق لق.خوشت نیامد.نبضش را می گیری.مسکن رااز جیبت در می آوریش.کدئین.سر که بالا می کنی لیوان آب را از هم سلولی اش بگیری باز می بینی اش.گذشت از ذهنت که در بند دیگری بود.اینجا بود اما.با آن لباس زمینه ی خاکستری پر از ترازو!نگهبان بخش ملاقات بودی آنروز.زن چادر مچاله شده در مشتش را تا بالای بینی آورده بود اما دلش نمی آمد تا چشم بکشد.فرصت برای دیدن مردش کم داشت.استفاده می کرد حتما.دیگری هم برادرش آمده بود.ورق نشان می داد.از کار ها می گفت و دست انداز مراحلش.عرق کرده بود.حرف میزد،تند.دکتر قرص هم می داد.نمی خوردی.می پرسد:"حرف هم می زند؟"میگویی:"نه".نمی زد.می پرسد:"از کی شروع شد؟"می گویی:"چی؟"می گوید:"دیدنش"می گویی:"شروع نشد...نبود اوایل..نمی دیدمش شاید."می پرسد:"از دستورات سر پیچی هم می کرد؟"می گوی:"زندانی بی دردسری بود.نبود.فکر می کردم بود".در بلند گو گفتی:یک و ساعت و نیم وقت هوا خوری.می روند به حیاط.خودت پشت شیشه ناظری.حیاط خط کشی دارد.سهرابی تازه موافقت کرده بود.بازی می کنند.زانوانش شکست و نشست،وسط.زیر تور والیبال.سوت زدی.بلند نشد،وقت تمام بود همه راهی بند بودند،او بود اما.نمی رفت.تو که رفتی او هم توی سلول روی تخت خوابیده بود.می بینی اش.جایگاه آخر خالی بود.کنار زندانی و برادرش.آنجا فهمیدی که قضیه عادی نیست.آنطرف بود آخر.تو این طرف.او طرف برادر،زن،آزاد.تو طرف زندانی،زندانی،زندان.روبه رویش که نشستی،او هم شکست و نشست.می بینی اش.تصویرت را اما.
نوشته شده توسط الهام در ساعت 19:13 | لینک
|