تبليغاتX
دور دست - تخریب
هر یک از ما ستاره ای داریم،آن چنان ازمادورکه خطاهایمان هرگزنمیتوانندآنراتیره وتار کنند

توجه!

این داستان برگرفته از حقایق کریه و تلخی است که به کرات دیده شده ومتاسفانه می شود...

خواندن این داستان برای افراد زیر ۱۸سال توصیه نمی شود!!!

رها.ش:دیشب زدم!این بد مصب و می گم...(محکم به دستش ضربه میزند)

ا.م:(به دست زخم و زیلی اش نگاه می کنم و از شدت ضربات مور مورم می شود)

رها.ش:هفتمین باره،خط نمید ه پدر سگ...اوه زنگ خورد،خوندی؟

ا.م:بله؟...چشم!!!

 

رابعه.ف:یعنی آخرشه ها،ترکونده ببینیش کفت می بره...هان؟نه الآن این زنیکه میاد باز می گه برگه بذارید ...من هیچی حالیم نشد(به عقب برمی گردد)تو خوندی؟

ا.م:آره.

رابعه.ف:فنچ!

ا.م:متشکرم!!!

پرستو.م:(قهقه)وااااااااای یعنی در این حد؟

رابعه.ف:(با چهره ای مسخره)کامل تعطیله...ولش کن....حالا میای یا نه؟

(معلم وارد شد با برگه هایی در دست راست،به نظر میرسد برگه های امتحان است!)

 

سحر.ع:سسسسسسسسسسلام(کشیده می گوید)

رابعه .ف:خاک بر سرت.میفهمن.قیافه ات عملی شده.

سحر.ع:(با خنده)خیلی تابلو ام؟

پرستو.م:(نگاه میکند ـعاقل اندر سفیه)

رابعه .ف:تابلو؟الاغ نعره می کشه نعشه ای.چی کار کردی باز؟نمی شه وقتی داری میای مدرسه نخوری؟!

سحر.ع:به جون تو را ه نداشت،داشتم می مردم...معده ام که می دونی وضعش خرابه مامانم انقدر(کمتر از یک بند انگشتش را به سمت رابعه .ف نشانه می گیر د)تریاک داد رفتم بالا کار ساز نشد منم خوردم مجبور شدم...تا صبح نخوابیدم معلوم نیست؟

پرستو.م:الآن به قیافه ات میاد جنازه باشی...(بلند می خندد)

رابعه.ف:(بلند می خندد)

 

سوگل.ج:عکس هاش هست.آخر قیافه.اصلا خدا...

نیلوفر.ر:(با اشتیاق گوش میدهد)

ا.م:(ااا،خدا؟!)

نیلوفر.ر:بیار ببینم.تو چی پوشیده بودی؟

سوگل.ج:مایو!!!ساحل بودیم...

ا.م:(من یه بار رفتم مکه)!

نیلوفر.ر:بقیه اش و بگو.

 

ا.م:(کتاب روی میز باز است اما دست زیر چانه گذاشته و به حرف های آنها گوش میدهم)

پرستو.م:رابعه مرجان زایید!!!

رابعه.ف:(بهت زده)چی؟مگه حامله بود؟

پرستو.م:به،بابا تو که می دونستی

رابعه.ف:کثافت ... ... !!!

سحر.ع:ای ول...(چشمانی نیمه باز و خنده ای ناهنجار)

ا.م:(طفلک بچه)

 

سحر.ع:(سراسیمه و با چشمانی کاملا باز و عادی با روزنامه ای وارد کلاس می شود)بچه ها،دوستم...(بچه ها دورش جمع شدند)دوستم رها...خودکشی کرد ...دیوونه ی احمق خودش و از طبقه ی پنجم يه ساختمون نيمه كاره انداخت پايين...يارو سرايداره باور كرده رها مي خواد بره از مهندسي ساختمون عكس بگيره...مرد!

ا.م:(هشتمين بار٭خط داد پدر سگ!!)

سحر.ع:(بي قيد روزنامه را پرت ميكند روي نيمكت)منم ميخوام برم.تنها.سال ديگه.مي رم آمريكا.

پرستو.م:چرا؟.....خوش به حالت.

رابعه.ف:يه چيزي!تو خدا رو قبول داري؟

سحر.ع:نه.به نظر من وجود نداره.

ا.م:(الآن قرن چندم هستيم؟!)

رابعه.ف:(با ولع آماده ي يك بحث است)يعني تو فكر مي كني خدايي نيست؟ببينم يعني تو هر موقع بخواي و اراده كني مي ميري و زنده مي شي؟به هيچ كس و هيچ چيزم احتياج نداري؟

سحر.ع:خفه شو رابعه...

ا.م:(منطقي بود!)

 

سوگل.ج:موبايلت!

شيما.س:الو.سلام.شما؟تويي كامران.ببين من الان سر كلاسم بهت ميزنگم!

نيلوفر.ر:سوگل اين من و تو رو گذاشته تو جيبش.چندمي بود شيما؟

شيما.س:به جون فرهاد به مرگ رضا كه اگه دروغ بگم ماني له شه ديگه آخريش بود!

ا.م:(ماني له ميشه....رضا مي ميره...فرهاد نفله مي شه...شيما آدم نمي شه!)بچه ها يواش تر...دارم گوش مي دم.

سوگل.ج:بچه ها دكتر عصباني شد(پوزخند مي زنند)

 

ا.م:(آهسته به در تقه مي زنم)خانم ببخشيد يه سوالي داشتم.مي خواستم بدونم كلاس هاي فوق العاده...

ناظم(۱):بيرن وايسا تا صدات كنم.

ا.م:چشم.(ديوار دفتر شيشه اي است.مردي به همراه يكي از دانش آموزان كه به دليل مسائل اخلاقي به دفتر خوانده شده روي صندلي نشسته اند.حركات صورت و دهان ناظم حاكي از خشم خانمان سوزي داشت اما به محض بيرون آمدن دست چك پدر نمي دانم چرا ناظم شبيه موش شد....موش!)

ناظم(۱):خوش آمدين...برو سر كلاس ولي ديگه تكرار نشه....چي كار داشتي؟

ا.م:هيچي!

 

ا.م:(تحمل ميكنم ...آره من تحمل مي كنم ولي سر كلاس نميرم.دستشويي خيلي بهتر از كلاس است)

ناظم(۲):يكي از بچه ها گم شده.شما داشتين ورزش مي كردين نديدين كسي بره؟

معلم ورزش:نه.

ناظم(۲):باشه.من برم بگردم...ا.م اونجايي؟

ا.م:بله خانم!

ناظم(۲):بيا برو سر كلاس بچه....جون به لب شدم. چون مي دونم اهلش نيستي كاري به كارت ندارم ها و گرنه بايد مامان و بابات مي اومدن.بدو سر كلاس!

ا.م:(هاج و واج نگاهش مي كنم)چشم.ممنون(اهل چي نيستم؟!بابام بياد كه توي اون آكواريوم به خاطر كدوم جرم دخترش چك بكشه؟!)

 

مادر:همينجا بايد كارنامه رو بگيريم؟

ا.م:نه.اتاق كناري.

ناظم(۱):سلام.خانم ا.م....ايناهاش.انظباط ۱۹.افت تحصيلي!

مادر:چرا؟انظباط چرا؟مگه چي كار كرده؟

ناظم(۱):انظباط اش كه با ارفاق شده ۱۹.ببخسيد صدام مي كنن.

ا.م:الآن ميام...سلام.انظباط چند داده بهت؟

سوگل.ج:۲۰

ا.م:به تو چي؟

نيلوفر.ر:۲۰

ا.م:به تو؟

شيما.س:بييييييست(كشيده گفت و با خنده)

ا.م:رابعه به تو چند داده؟پرستو؟

رابعه.ف:۲۰

پرستو.م:۲۰

سوگل.ج:به تو مگه چند داده؟

ا.م:به...من...۱۹...داده...

رابعه.ف:حاضرم قسم بخورم از تو اس تر پيدا نمي شه.

شيما.س:آخي.ج.جه دكتر ما ۱۹ شده اون وقت سحر شده ۲۰(خنده ي وحشتناكي كردند گويي رغبت حيا.پاكي.نجابت.چشم پوشي و ...نخاله شد و فرو ريخت)

مادر:بريم خونه!

ا.م:(حتما!!!!)

 

پرستار:حساب اشك ريختن هاش از دستم در رفته غلط نكنم بايد اوج بحرانش باشه...بازم با دكترش صحبت كنيد.بفرماييد!

ا.م:روزنامه رو آورد...ماني له بشه...بد مصب و مي گم...خانم اجازه؟ما نبوديم...زاييد...نه.قبول ندارم.خفه شو رابعه...كثافت ـــــ ــــــ ....كلاس هاي فوق العاده...خط داد پدر سگ...آخرشه.خداي قيافه مياي ببينيش؟...انظباط ۱۹.افت تحصيلي...دست چك بابا....طبقه ي پنجم...دكتر عصباني شد...تحمل مي كنم تحمل مي كنم...نمي شه وقتي مياي مدرسه نخوري؟...يه بار رفتم مكه...خوندي؟....دستشويي...بهت مي زنگم...موش كثيف...

نوشته شده توسط الهام در ساعت 15:19 | لینک  |