|
پروتئيني تركا شوند...و پايين تر...بسته است!... قلبش تند مي زند،10 دقيقه بيشتر نمانده تا موعدي كه صبح تلفني مقرر كردند. {بايد ببينمت،چيزي شده؟نه- يه روزي تعيين كن،همين امروز،چه ساعتي؟،2:00-چيزي شده؟،نه –گفتم ببينمت و يه كم حرف بزنيم-كجا؟،اينو تو بگو،نه- تو بگو نمي خوام اذيت بشي ،ممنون-پس بريم رستوران كه ناهار و با هم بخوريم،باشه-هر چي تو بگي-كدوم رستوران؟،همون نزديك اداره،خوبه-خداحافظت،خداحافظ} قلبش تند نمي زند،10 ثانيه بيشتر نمانده تا موعدي كه صبح تلفني مقرر كردند. پله هاي رستوران را آرام بالا مي رود خوب كه نگاه كني به راه رفتنش ،يك ژست زيبا و محترمانه با يك لبخند آرام مي بيني كه مي خواهد پنهان كند اضطراب صورت بر افروخته ،دستان عرق كرده،گلوي خشك شده،قدم هاي متزلزل و ...اما هر احمقي با نيم نگاهي خواهد فهميد ماسك مسخره اي است اين ژست زيبا و محترمانه با يك لبخند آرام! ميز دو نفره اي كه يك نفر قبلا يك طرف آن نشسته و سيب زميني سرخ كرده سفارش داده. چرا زود اومدي؟سلام.الآن دقيقا ساعت 2:00 است،خيلي معطل شدي؟ همين طوري(و دقيقا همين جاست كه فكر مي كند اتفاق مهمي در راه است و او زود آمده تا با صندلي مانوس شود!تا حرف هايش را شمرده تر و راحت تر بگويد)سلام.نه معطلي نداشت حوصله ام سر رفته بود زود اومدم. خب چطوري؟كلي نگران شدم،تو رو خدا بگو چيزي شده؟ خوبم،ببخشيد نگرانت كردم فقط مي خواستم ببينمت و يه كمي هم حرف بزنيم... (نفس عميقي مي كشد و همين جاست كه يقين پيده كرده اتفاق مهمي در راه است)اي بلا،اينو زود تر مي گفتي. حلقه ات كو؟ حلقه ي خودت كو؟گمش كردي ،نه؟ نه،عصري دوباره توي دستم مي بينيش،مطمئن باش.(لبخند مي زند) ما من خونه است. چه تفاهمي! (شيطنت آميز مي خندد) مي خواستم بگم كه يه مدتيه مي خوام... يقه ات و صاف كن! چي؟ (دستش را به سمت گردن او مي برد و يقه اش را صاف مي كند) آره،من مي خوام براي مدتي تو رو...نبينم. پس چرا قرار گذاشتي كه منو ببيني؟ گفتم تصميم دارم از اين به بعد براي مدتي نبينم. چه مدت؟چرا آخه؟ نا مشخص. مامانم چيزي گفته؟ نه،سوال نكن اصلا هم دليلش هم زمانش نا مشخص است. (دست او را مي گيرد و به سمت خودش مي كشاند)من كاري كردم كه ناراحت شدي؟ چي مي خوري؟(به منوي چسبيده زير شيشه ي ميز نگاه مي كند)هر چي تو بخوري. من هيچي نمي خورم،همون سيب زميني و نوشابه كافي بود. باشه ،پس بريم(گره دستانشان را به اراده مي رهاند و بلند مي شود با همان لبخند) پله ها را به اشتراك پايين مي آيند. هيچ مي دونستي تعداد دكمه هاي پيرهنت با دكمه هاي مانتوي من برابره؟ چه تفاهمي!!! (لبخند مي زند) چرا انقدر مي خندي؟ گريه كنم؟ اره! باشه،اينجا كه نميشه،رفتيم خونه. اونجا هم نميشه چون من نمي بينم گريه ات و تازه بچه ها هم هستن. خب مي ريم تو اتاق،نمي بيني؟چرا؟ تو اصلا حرفام و شنيدي؟اگه شنيدي،فهميدي؟گفتم براي مدتي... آخ،يادم نبود. من ديگه برم،سر ظهره با تاكسي اي كه مسافر نداره نرو،توي كوچه هم خلوته مواظب باش،رسيدي زنگ بزن،دعا كن بر گردم...كاش حلقه ات دستت بود. (با يك ژست زيبا و محترمانه و لبخندي آرام او را بدرقه مي كند گويي سران ديپلمات يك كشور بيگانه را،اما هر احمقي مي فهمد اين ماسكي است بر روي بغض گلو،پيشاني داغ،دستان منتظر و گونه هايي سرخ كه به بوسيدن عادت داشتند) پروتئيني تر كا شوند...و پايين تر ...باز است!... آقا ببخشيد،حلقه ي من ديروز افتاد توي اين پنجرها ي روي زمين پرس و جو كردم گفتن به زيرزمين مغازه ي شما راه داره...
|
About![]()
براي مردن جوانم وبراي ماندن پير Archivesاردیبهشت 1388بهمن 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
لوح |